تبليغاتX
و من قلبم پر است از هر نگاه تر ... - دوباره سه شنبه شد...

و من قلبم پر است از هر نگاه تر ...

من آن را دور می اندازم ...

سلام

هاو آر یو؟

دیگه فک کنم این آخرین قالبه. آخه میدونی اون دیروزیه دل گیرانه بود! منم نه که خیلی دلگیرم! این هفته سه شنبه بازم با آقای هندسه ماجرا ها داشتیم.......

یازدهم تفلد آقای هندسه بود من هم براش کادو خریده بودم(هیچم پاچه خوار نیستم خودتی)خلاسه خلاثه خلاصه (فک کنم این درسته نه؟) یکشنبه بهش اس ام اسی دم که تودل مبارک و از 120 سال 33 سال رو طی کردی و آخی و نازی به زودی می میری و ...

آقا جواب منو نداد. قبلا ها هم اس ام اس یده بودم اما جواب نداد. خلاصه سه شنبه بهش گفتم گفت به خدا(!!!!) گوشی ام خرابه نمی تونم جواب بدم شرمنده و ....

کلاس من سه شنبه ها ساعت 5 شروع می شه اما 2:30 قرار بود با نیوشا اونجا باشیم. نیوشا ریاضی محض الزهرا قبول شده می ره. میخواست بیاد معلم ها رو ببینه. وقتی دیدمش که چشمام 1200000000000 شد! خانم لنز طوسی طبی-تبی- گذاشته بود بدون عینک اصلا خودش نبود!!! ابرو های پاچه اش هم پریده بود و بنده 6 شاخ شدم. زود رفت تو که بهش گیر ندم. اول از همه هم آقای فیزیک رودیدیم. آخه اون کلا عشق فیزیک و معلمش و اینا رو داره. من ملتفت شدم بنده خدا آقای فیزیک اصلا به نیوش نگاه نمی کنه! نیوش حرف می زدد ولی منو نگاه می کرد گفتم تو دلم ای که مرده شورتو ببرن نیوش می مردی با این همه تغییر و تحول نمی اومدی؟ تازه چسبیده بود به یارو و حرف می زد.... از حق بگذریم نیوش همیشه می چسبه و حرف می زنه.

توی آموزشگاهمون دوربین گذاشتن.... البته برای چک کردن دبیر های خودشون نه ما!!! ( بد فک نکن بیش دودور!!!( این همون بیشعور به شوخیه که ناراحت نشی) داشتیم کلاس های اونجا رو گز می کردیم که چشممون به جمال آقای هندسه روشن شد. سلام علیک و چه خبر و نیوش هم همیشه در حال حال گیری و کل انداختن با اینه. بهم گفت چی کار کردی سنجش دو رو؟ منم جوابشو دادم. نیوش رو که دید همچین لبخند ژکوندی گوشه لبش گره خورد که نگو! مرتیکه هیز چشم چرون خوش خنده و ... گفت من الان کار دارم. ( به سمت آبدار خونه و توالت اشاره کرد) گفت نرین کارتون دارم. نیوش گفت چی کارمون داری؟ با یه لحنی که یعنی جرئت داری بگو. هندسه خندید و من گفتم: دقیقا کجا کار دارین اونجا یا اوونجا. گفت اوونجا. نیوش کجا من نفهمیدم. قبل از اینکه مستر هندسه بخواد باز مسخره بازی در بیاره گفتم بابا می خواد بره توالت. خنده مون گرفت. اونم رفت. یکی دو تا دیگه از دبیرها رو دیدیم و کلی بگو بخند کردند با نیوشا ( آخه منو که هر هفته می بینن بیشتر اونو تحویل گرفتن) ما جلوی آبدار خونه واستاده بودیم که هندسه اومد بیرون و رفت تو آبدار خونه کلی با نیوش کف کردیم ما تو اون فاصله با کلی معلم چاق سلامتی کردیم.

 

(سوال مهم: به نظرت چرا یه ده دقیقه ای طول کشید بیاد؟ مگه اون تو چه خبره؟)

 

نیوش کار خصوصی (می خواستم بگیرم تیکه تیکه اش کنم نگفت من بفهمم چیه کارش... حالا منم می دونم حالشو می گیرم.) یکم گذشت گفتم تموم شد منم بیام تو. هندسه با خوشحالی گفت بیا.

بعد خودش نشست رو یه صندلی... نیوشا هی می رفت جلو هی اون میگفت نیا جلو. گفتم چرا نیاد ؟ اشاره کرد به سقف. ماااااااااااااااااااا!!!!!!!!! دوربین توی اونجا هم گذاشته بودن.!!! دیده بودم که  توی راهرو ها بزارن اما توی آبدار خونه!!!!!!!!!!

کیسه که توش کادو بود بهش دادم. نیوش گفت آره دیگه تولدت مبارک ایشا الله حلواتو بخودیم. هندسه که اصلا به روی خودش نمی آورد.

گفت مرسی اما این قد ذوق کرد که نگو (معلوم بود هیچکی بهش هیچی نداده این قد که ذوق کرد) بعد گفت حالا برین عقب

وای منو نیوش رو هوا بودیم. نیوش می گفت بازش کن تا بریم. باز نکرد که گفت مزه اش اینه که خودم تنهایی بازش کنم. گفتم باز کنین دیگه! اونم باز کرد( جذبه رو دارین تا من گفتم اونم بارش کرد) یه خودکار خودنویس یوروپن بهش دادم که روش اسمش حک شده بود. روی جعبه اش هم یه شعر و کفش هم هپی برت دی و تاریخ. اون قده ذوق کرد و تشکر کرد. باز هی می گفت برین عقب نیوشا گفت: نگاه کن یوشا ببین به خودش هم شک داره. اگه دوربینه نبود می رفتیم جلو چی کار می کرد. گفتم هیییییس! خفه شو! هندسه اصلا به روی خودش نیاورد فقط گفت: صدا هم ضبط می کنه. خلاصه این ماجرا تموم شد و اون رفت سر کلاسش و منو نیوش هم رفتیم یه پاساژ و گشتیم و اون رفت و منم اومدم که برم کلاسم. تازه زنگ خورده بود.همون موقع که من رسیدم جلو در دفتر معلم ها اونم اومد (هنوز زنگ نخورده بود اون زودتر کلاسشو تعطیل کرده بود فک کنم 5 دقیقه)... نمی دونم چرا ولی فک کنم به قصد کرم رفتم تو. گفتم ببخشید آقای هندسه اگه کم بود ها... مردک بیش دودور در رو بست!! گفت: نه خواهش می کنم. احتیاج به این کار نبود منو خجالت دادی و ... گفتم قابل نداره. روی یه صندلی نشست. مایل نشست که یعنی تو هم بشین. تو دلم گفتم خوبه اینجا صندلی دو نفره و ... اینجا نیست و گرنه به قول نیوش ترتیبمونو می داد ( مامانم گفته این حرف رو نگم زشته... شماهم وانمود کنین من نگفتم.)من که ننشستم تا ضایع شه. ولی فاصله فیس تو فیسمون تقریبا نیم متر بود. خیلی هم دور نبودیم بابا!!! گفتم جریان این دوربین ها چیه؟ چرا گذاشتن؟ گفتش که آخه واسه بعضی دبیرا حرف در می آرن. گفتم مثلا کی. گفت مثلا خودم! همچین قیافه حق به جانب داشت که انگار نه انگار خودش کرم می ریزه!! ابروهام سه متر رفت هوا با نیشخند گفتم آره؟؟؟ حرف در می آرن... خودش فهمید. کلی داشت جلو خودش رو می گرفت که نخنده. گفتم آخه همچین می گفتیم برو عقب انگار آدم. خندید و گفت: نه یوشا جان تو که می دونی من دوست دارم!

من یهو چشام 12 تا شد و ابروهام رفت بالا. ببین چه تابلو نگاش کردم که برگشت و گفت: مثل خواهرم.

یکم پایین تر رو نگاه کرد و سعی کرد نیشش رو ببنده. منم همین طور که 12 شاخ شده بودم. خدافظی کردم و اومدم...

البته چیزهای دیگه اتفاق ا فتاد ولی نه خودم حس نوشتن دارم نه شما حس خووندن.

پس نویس1: یکشنبه می خوام برم دانشگاه مهمی اینا... علوم تحقیقات. این قدر ونجا سوژه دارن که خدا می دونه... می خوام برم همه رو ببینم. نخ سوزن که داداش معلم فیزیکمون هم هست! فکرشو کن!

پس نویس 2: داستانم تا الان شده 40 سفحه. اله داره می خوونه خوشش اومده. امیدوارم اون جور که می خوام پیش بره.

پس نویس3: در باره قالبم نظر بدین خوشحال شم.

پس نویس 4: یه چیزی باید بگم که یادم رفت

پس نویس 5: همین دیگه... بای!

راستی می خوام عکس آقای هندسه رو به طور موقت بزارم. اگه آپلود شه می بینیش...

(این عکس به زودی برداشته می شه...

 { عکس برداشته شد!!!!!!! بمونین تو خماری!!!!}

  

تو اگر بسته ای بار سفر

تو اگر نیستی دگر

پس چرا در همه جا

من صدای تپش قلب تو را می شنوم؟!؟! ..."

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 9:46 توسط یوشا |