تبليغاتX
و من قلبم پر است از هر نگاه تر ... - سه شنبه روز سوتی های فجیع!

و من قلبم پر است از هر نگاه تر ...

من آن را دور می اندازم ...

سلام سلام...

 این هفته همش درس بود و درس و سه شنبه... وای سه شنبه! چی بگم از سه شنبه که فقط داشتم  33 دقیقه برای مهمی ام ( دوست صمیمی ام) تعریف می کردم که صدای مامانم هم در اومد.

سه شنبه رفته بودم آموزشگاه کلاس برنامه ریزی داشتم. ساعت 5 تا 6:30 من کلی رو مخ مامی ام کار کرده بودم که آقا جون زود برم اشکال دارم با کلی معلم کار دارم. یه دی وی دی هم بود می خواستم برای آقای فیزیک ببرم باید می رفتم دفتر عموم ازش می گرفتم و بعد برم آموزشگاه. ساعت 1 از خونه زدم بیرون و پیش به سوی عمو!!

دی وی دی که گفتم هیچ کلی هم چیزای تزیینی عمو جونم داد که بزارم تو اتاقم. ساعت 1:25 رسیدم دم مترو و سوار شدم و رفتم که رفتم. ذقیقا ساعت 2:15 رسیدم. ساعت تعطیلی کلاس های چهار ترمه ی صبح. از پشت آقای هندسه رو دیدم که داشت می رفت سمت آبدارخونه که ناهار میل کنه! من کلی این آقای هندسه رو دوست دارم...پارسال تابستون می گفتم نگاه کن یه پسر اواخواهر 27-28 گذاشتن هندسه درس بده بعدا فهمیدم که اولا اوا نیس ای بگی نگی لوسه. البته برای خوشمزه بازی. یه بار از کلاس انداخت بیرون فهمیدم نه بابا! واسه خودش مردیه!! تازه 33 سالشه نه 27!!! ( ماشاالله چه قیافه ای داره... به جان خودم خدا می خواسته دخترش کنه منتها دلش نیومده دقیقه ی نود پسر شده!! دماغش کوچولو و ناز لباش کوچیک یه ریش پروفسوری میذاره که ببینی دلت غش می کنه!پوستش که سفیده و موهاش روشن. ابروهاش با اینکه پره اما خیلی نازه! چشاش که هیچی...خلاصه که کل آموزشگاه می دونن که می میرم واسه سر به سر گذاشتن این) یه بلوز اسپرت سفید و نخودی پوشیده بود از اینا که نصف آستین یه رنگ نصف دیگه یه رنگ دیگه!

 دیدم آقای زبان داره نگاه می کنه رفتم جلو و سلام علیک و اونم داشت با بچه های صبح می حرفید. ازش سوالای جدید رو گرفتم کپی کردم. و اومدم پیش برنامه ریزم(دیبی). دید گفت: ا یوشا خانم از این ورا گفتم دفترم!( منظورم این بود که گفته بود زود بیا دفترت رو ببینم.) یه دختره گفت خوشبختم که دیبی بهش یه چشم غره غلیظ رفت و جوابشو نداد! و من کلی داشتم کف هامو جمع می کردم. من کلا با معلم هام خیلی صمیمی ام. باهاش رفتم توی دفتر دبیرها که آقای عربی هم اونجا بود. دیبی نشست منم صندلی بغلی اش نشستم. آقای زبان هم می خواست نماز بخوونه. دیبی داشت نگاه می کرد و گفت نکات ساختار اتم مال جزوه آقای شیمیته گفتم آره ولی جزوه خونی ام یکی دیگه اس گفت کی؟ گفتم شایان صنعتی با تعحجب یه نگاه کرد و گفت اونو از کجا گیر آوردی ؟ قبل از اینکه بتونم بگم از دوستم آقای عربی گفت: این فقط یه چیزی رو بخواد! فقط یه چیزی رو بخواد... اصلا همشون اگه یه چیزی و بخوان... زیر سنگم باشه گیر می آرن گفتم: ا آقای عربی!

گفت صبر کن حرفم تموم شه اگه غیر این بود بگو ... اگه پارسال این همه پیگیری و هیجان و استرس داشتن الان کجا بودن؟

آقای زبان ابراز وجود کرد دانشگاه منم برگشتم گفتم خب آقای عربی مهم اینه که آدم آخرش بهش برسه. یه نگاه به سر تا پای من کرد که یعنی می خوام بکشمت و گفت بله!

آقای زبان گفت: آره... مثلا همه یه روز می میریم. مهم اینه که کی زود می میره ای شاالله یوشا تو زودتر بمیری که من از دستت راحت شم.

این آقای زبان از اینکه چیز بی ربط بگی خنده اش می گیره و ... منم گفتم راستی آقای زبان گوشی نو تون مبارک!

عین 4 تامون از خنده منفجر شدیم. باز دیبی خودشو کنترل کرد! و زبان هم با خنده قامت بست و کارم تموم شد و رفتم بیرون.  داشتم می رفتم سمت راهروی اون ور که دیدم آقای هندسه اومد بیرون کلی سلام علیک کردم و حال احوال و گفتم آقای هندسه چه خبره امسال تیپ می زنین می آین؟!؟! یه نگاه کرد (مردشور برده یا تو چشم آدم زل می زنه یا داره به قسمت پایینتر از گردن می نگره!)و گفت: خب دیگه!! گفتم می شه من الان بیام سر کلاستون گفت نه! با یه لحن طلبکارانه که خودم شاخ در آوردم گفتم: چرا؟ اونم داشت کف هاشو جمع می کرد و گفت: خب مگه الان خودت کلاس نداری؟ گفتم نه گفت باشه بیا(خودش از خداشه که سر کلاسش باشم که سر به سر هم بزاریم ها!! اون وقت واسه من کلاس می ذاره پرررررررررررررو!!). گفتم آخه من اخه کلاس داشته باشم به نظرتون می آم سر کلاس شما و چرخیدم و رفتم که می دونم حرصش در اومد.

 

من عادت دارم کنار دیوار بشینم اونجا هم که من می شینم یه صندلی تکی واسه معلمه.این بی شعور همیشه می آد رو پای من وا می سته ببینه دردم می گیره یا نه. البته فقط من نه. همه ردیف جلویی ها باید پاهاشونو از دست این ببرن تو.... (کثافت بی شرف!!)خلاصه حواسم بود می آد تو محلش ندم. اومد و یکمی بردار درس داد و پا تخته نوشت و وقت داد بچه ها هم بنویسن. این دیوونه بعضی وقتها  با دهنش یه کارایی می کنه آدم خنده اش می گیره مثلا وقتی دهنش بسته اس زبونش رو می آره جلو یا رو لپ هاش! یا دهنش رو باد می کنه و یهو خالی می کنه! (بی صدا) من همیشه کلی می خندم به این حرکتش... از اون موقع هم که اومده بود تو تا منو می دید اون ور رو نگاه می کردم که پر رو نشه. به حالت نود درجه نشسته بود داشت از این حرکات مضحک در می آود و من که فک می کردم نمی بینه داشتم نگاش می کردم و نیشم اون بالا پاپیون زده بود یهو بدون اینکه گردنشو بچرخونه چشمش رو آورد سمت من و دید که نیشم پاپیون خورده منم مثل احمق ها یهو نیشم رو بستم و یه نیمچه اخم کدم که خود و خودش یهو خندیدیم. البته نه اون طور که کل کلاس بفهمن ها!!

یه جا داشت درس می داد مو هام کج بودخواستم بدم بالا که دیدم زل زد به ناحیه زیر گردن و در حالی که داشت حرف می زد یه لبخند رو لبش اومده بود. منم مث شاسکول ها نگاه کردم دیدم  گل سر کاکلم اونجاس... یاد یه چیزی افتادم که فهمیدم چرا خندید. قبلا ها یه بار نیوشا گل سرش رو همون ناحیه زده بود. آقای هندسه دستش رو گذاشته بود رو گل سره و با نیش باز گفته بود نیوشا!! این جاش اینجا نیست. نیوشا هم از حرص گفته بود اتفاقا جاش اینجاس! اونم گفته جدی؟ و خندیده و رفته.

 

یه بار دیگه وقت داده بود بچه ها بنویسن و اومده بود بالا سر من واستاده بود و منم داشتم تمرین حل می کردم و محل ندادم. خواستم تلافی کنم از بالای چشم نگاش کردم دیدم نیشش بازه با چشای ... اش زل زده به من. تو دلم به قول مهمی ام گفتم چشاتو ببند بیشور بی حیای پر رو!! تا دید دیدم بد تر از ممد ها برگشت و به تخته نگاه کرد. تو می خوای تخته پاک کنی؟ می خوای بنویسی؟ می خوای چی کار کنی؟ زدم زیر خنده که چند نفر فهمیدن و بهم نگاه می کردن. این دختر بلق دستی ام که حسابی فکر می کرد منو این دیوونه ایم.  خودش هم وقتی برگشت قرمز شده بود تو دلم گفتم حقته.

(این قسمت یکم غیر اخلاقیه لطفا فقط زیر 18 سال بخوونه)

ساعت 4:30 بود یه ربع مونده بود به زنگ که آروم گفت:

یوشا؟ شما می تونی از آموزشگاه بری بیرون؟

گفتم بله.

گفت یه کاری می خوام برام بکنی باشه؟

گفتم: می کنم.

گفت می کنی؟

من از خدا بی خبر هم دوباره گفتم می کنم...

با خنده گفت نه نمی تونی بکنی

تازه دوزاریم افتاد! وای که چه سوتی عظیمی ! حالا می خواستم جمعش کنم:خب شما بگین چه کاری

مطمئنم که حسابی سرخ شده بودم.

گفت نه می تونی و با خنده پاشد. باز یکم نوشتت و اومد نشست زل زد تو چشای من با خنده گفت: می کنی یوشا؟

گفتم دقیقا چی کار؟

احساس کردم بدتر شد چون خنده اش همین جور داشت وسیع می شد!!

گفت: نه نمی شه بری. بری می دزدنت!

آی من حرصم گرفت. آی من حرصم گرفت. یه ابروم رفت بالا یکی پایین سر تا پاشو برانداز کردم و گفتم: شما رو ندزدن منو نمی دزدن!!

یکم بلند گفتم که چند نفری شنیدند و خنده شون گرفت. یه دفتر بهم داد و گفت: ببین برو به یکی از این کپی ها بده بگو همه اش رو کپی کنه. پر رنگ

داشت ورق می زد گفتم همه شو؟ گفت آره . رسید به یه صفحه ی سفید یه نگاه کرد و گفت اینو کپی نکنه ها!! با حرص نگاش کردم که خندید. وسطش جای مقوا یه عکس پلنگ بود گفت: اینم کپی نکنه ها ! این دفعه نیشش پاپیون خورده بود بالا. خواستم حالشو بگیرم گفتم: اون خودش می دونه چی باید کپی کنه همه که مثل شما نیستند.گفت: بده بپرس کی حاضر می شه بگو یه آقا می آد می گیره.

حالا یکی باید می اومد نیش منو جمع می کرد!!خلاصه گرفتم بردم بیرون دادم و کلی سفارش هم کردم و گفت: یکی دو ساعت دیگه بیاین. گفتم من نمی آم یه آقایی می آد. یهو نگام کرد و یه باشه ی غلیظ گفت. تو دلم گفتم بیشعور خب معلممه.چرا فکر بد می کنی بی حیا؟!

اومدم زنگ خورده بود و باید صبر می کردم یه چیزی کوفت کنه تا من بهش بگم به کدوم فتوکپی دادم. اومد سمت کلاس. منم وسایلم رو برداشتم و رفتم بیرون همین مونده بود برم تو شیکمش!

 گفتم به مهدی دادم آقای هندسه.

کثافت نیشش وا شد و گفت: جدا؟

دوباره اومدم گندم رو جمع کنم که بدترش کردم.: دفترم رو میگم.

مشخص بود به زور داره سعی می کنه نخنده. دلم می خواست بزنم دهنشو صاف کنم.

گفت: به کدوم؟

کلی توضیح دادم خنگ نفهمید آخر سر گفتم: این جیگرکیه هست همیشه می رین اونجا یهو گفت خب گفتم یه مغازه هست که تابلوش قرمزه نوشته مهدی

گفت آهان به مهدی دادی؟

با حرص گفتم: بله دفتر رو دادم به اون.

دیگه می خواستم خفه اش کنم! همین! خدافظی کرد. البته با نیش پاپیون خورده. گفتم آقای هندسه یکی طلبت. نمی دونم چطور شد شنید و گفت: باشه!!!

چیزی نمونده بود خودم اون وسط مثل کف بشم.همه اینا 33 دقیقه طول کشید واسه مهمی گفتم. از اون ور اون رو هوا بود از خنده از این ور من! همسایه در زد باز کردم. از خنده اشکم در اومده بود بنده خدا گفت: تو رو خدا ببخشی وسط خنده تون مزاحم شدم.!!

 

نمی دونم چرا اصلا سه شنبه رو دور سوتی بودم...

راستی:ببخشید کمی بی ادبی داشت اما می ترکیدم اگه نمی گفتم.

راستی 2: کسی نیاد بگه بی ادبی بی تربیتی و ... که می گم همین آقای هندسه بیاد و ترتیبش بده!

 

کاملا بی ارتباط به موضوع...... اما خوشم اومد....

پ . ن :

 ادبیات:۴۱

عربی:۳۰

معارف:۶۵

زبان:۸۵

ریاضی:۶۴

فیزیک:۶۴

شیمی:۴۵

دعا دعا دعا!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 14:20 توسط یوشا |