تبليغاتX
و من قلبم پر است از هر نگاه تر ...

و من قلبم پر است از هر نگاه تر ...

من آن را دور می اندازم ...

خودتو معرفی کن

یوشا ام...18 سال و سه ماه و 18 روز از اولین باری که گریه کردم و جهان رو با حضورم منور کردم می گذره...

خصوصیاتم

مهربون... زود رنج... زود از کوره در رو.... کافی بعد اینکه ناراحتم کردی یه ذره تو رفتارت پشیمونی باشه من زود مخمل می شم... با مرام و معرفت... لبخند ژکوند حتی موقع گریه (معلمم گفت خودتو به یه روانکاو نشون بده) بسیار با هیجان... وقتی یه روز تو مدرسه ساکت بودم... ناظم و معلمم دنبالم میگشت اومد تو کلاس پرسید یوشا غایبه؟ من زیر میز نشسته بودم اومدم بالا گفتم نه خانم ... گفت پس چرا اینجا این قدر ساکته؟؟؟؟؟؟

فصل مورد علاقه

همه رو دوست دارم... اما با شرط و به ترتیب:

*زمستون اگه برف بیاد و بشه برف بازی کرد

*بهار که همیشه مایه دار ترین ماه های زندگیمه

*تابستون چون فصل تعطیلات و رفیق بازی و حالی به حولیه!

*پاییز چون متولد این ماهم... به هر حال خیلی با هم رفیق نیستم... خاطرات خوبی ازش ندارم

رنگ مورد علاقه

همه رنگها رو دوست دارم... نارنجی... مشکی... آبی...(دکور اتاقم آبی نارنجیه!!)

غذای مورد علاقه

هر غذایی به جز انواع کوفته و دلمه و ...

پیتزا و جوجه کباب... قرمه سبزی مامان بزرگ... الویه مامانم... کباب چنجه ی خودم!!

میوه ی مورد علاقه

سیب سرخ ترد و شیرین و خوشمزه که آبش داره راه می افته...توت فرنگی گوجه سبز

موسیقی مورد علاقه

همه چیز به جز آهنگای رپ تازه اونم اونایی که چرت باشه... در حال حاضر(هاظر- هازر- حازر – حاظر) حمید عسگری- شادمهر

حالا اگه بگی دقیقا چه آهنگایی:

*اشک روی صورتم هست دونه دونه تو دنیا کسی قدر دل منو نمی دونه...

یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون...

*به من نگو که عشقم چشماشو بسته...

*به خدا قسم این بار دیگه اگه بخوای یه روزی منو از یاد ببری یا که بخوای از این شاخه به اون شاخه بپری یه کاری می کنم که بکشی در به دری ... با تموم وجودم داد می زنم میرم همه جا می شیم آبروتو می برم... میگم می گفت همیشه عاشق تو می مونم ... نمی تونم که یه روزی ازت دل بکنم... حرفاتو هیچ وقتی از یاد نمی برم... می گفتی همیشه می زارمت روی سرم... می گفتی همه ی غم هاتو از جون می خرم... نمی تونم که خاطره هاتو از یاد ببرم... ... با تموم وجودم داد می زنم میرم همه جا می شیم آبروتو می برم... میگم می گفت همیشه عاشق تو می مونم ... نمی تونم که یه روزی ازت دل بکنم... دیگه خسته شدم از سردی دستات... بگو چی بهم می گه گرمی چشمات... یه روزی جون پنام...

حالا دستاتو می ذاری تو دستای کی... برو از پیش من دیگه نمونده حرفی... چیزی نمونده باقی... چیزی نمونده باقی...

هان؟ همه اش رو نوشتم؟... خب آخه خیلی دوسش دارم.

بدترین ضد حالی که خوردم

امسال وقتی جواب کنکور سراسری اومد، صبح تو اوج خواب و بیداری حواسم شد... پریدم کامی جون رو روشن کردم... وصل شدم... دو تا صفحه باز کردم... یکی برای خودم یکی هم برای رفیق شفیقم مهمی... مال خودم که اومد داشتم سکته میزدم...1400! این قده ذوق کردم... گوشی رو برداشتم به مهمی زدم گفتم شدم این... گفتم شدم 1400 داوطلبی ات رو بگو اون بد بخت هم ساعت 6:30 صبح گفت... زدم واسش شده بود 2100 این قده ذوق کرده بودیم... گفت دقیقا چند؟ گفتم دو هزار و صد و دویست... و بیست.... و سه ...صبر کن ببینم... یهو منو مهسا ساکت شدیم... من  هی چشام رو باز و بسته کردم که نکنه دارم اشتباه می کنم این دو ئه اینجا اضافه است چرا؟ مال خودمم هم همچین مشکلی داشت... هی نگاه می کردم ...از اون ور پریسا گفت نکنه 21هزاره...دوباره مال خودمم رو دیدم... گفتم رتبه در کشور دیگه... مهسا دوباره گفت نه! رتبه در سهمیه... خلاصه رتبه در سهمیه مون خب 4 رقمی بود ولی به خوبی 1400 یا 2100 نبود... همچین پنچر شدیم که فکر نکنم تا آخر عمرم این طوری دیگه پنچر بشیم!!

خب این طوری شد که من موندم سال دوم کنکور بدم... خودمون هر وقت دچار کم بود خنده می شیم یاد این که می افتیم می ترکیم از خنده... این قد ر که مامان من از این ور و بابای اون از اون ور چپ چپ نگاه می کنه... ولی تو حق نداری بخندی! د می گم نخند! پررو!

ناشیانه ترین کاری که کردم

دیروز سوار یه ون تاکسی شدم...(برای بار دوم... دفعه اول رو هم قبلا ها تو تابستون نوشتم) بعد در رو باز کردم... با سختی... من هول ندادم! خودش تا ته باز شد... بعد خواستم ببندم راننده گفت من میبیندم.. گفتم نه!!! خودم می بندم! هی زور می زدم دیدم نمی شه! دیدم نمی تونم ببندم...یه لبخند ژکوند زدم رفتم بشینم دیدم درش ریموتیه!!!!! در رو بست... همه آقا یون و خانم های محترم به من لبخند می زندند! موقع پیاده شدن خودش در رو باز کرد... حواسم نشد خواستم ببندم که عوض در خودم تکون می خوردم... دیدم راننده با عصبانیت و بقیه با خنده دارن بهم می نگرن!!

بهتریم خاطره ام

 داشتیم با مهمی راه می رفتیم... توی میرزای شیرازی نزدیک تخت طاووس شده بودیم... سه چهار نفری بودیم. مهمی هم سمت باغچه و خیابون... نزدیک تخت طاووس که می شیم  سطح پیاده رو از خیابون بالاتره... یهو برگشتم سمت چپم دیدم مهمی نیست... بر گشتم پشتم رو دیدم اونجا هم نبود... یهو اله گفت اینو! پاش پیچیده بود افتاده بود توی باغچه... برف هم بود و گل!! مرده بودیم از خنده.. نمی تونست بلند شه!

و اینکه برای سومین بار توی دوم دبیرستان که از کلاس اخراج شدم همه پشتم در اومدن و وساطت کردن...( آخه نزدیک بود از مدرسه هم پرت شم بیرون) خلاصه اینکه همه اونا پشتم بودن، با اینکه گریه می کردم، خوشحال بودم که 20-30 نفر دارن با معلم دینی می حرفن که بی خیال شه!!!

و البته اینکه یه تقلب ۲۰ نمره ای تاریخ از الناز که من بیست شدم و اون ۵/۱۹ تازه من یه به جای کشاورز نوشته بودم آموزگار و ... یه عالمه از این سوتی ها که معلمه درستش رو نوشته بود برام... ولی بیست شدم!!!!

کسی که می خوام ملاقاتش کنم

هر کسی که تو زندگی ام می شناسم... نمی تونم بگم دقیقا کی... ولی چرا! دیدن هیچ کی به جر بابام بهم مزه نمی ده... همه رو دوست دارم ها!!! ولی بابام یه چیز دیگس قربونش برم!!!!

کسی که نمی خوام ملاقاتش کنم

کسی که برای آخرین بار 28/9/86 دیدم... امیدوارم که هیچ وقت... تاکید می کنم هیچ وقت و هیچ جای دنیا دیگه نبینمش

برای کی دعا می کنی

برای بابام... مامانم... برادرم... داداشی ام... مهمی... اله...معلم های مهربون پیش دانشگاهی... خودم... و هر کسی که به اندازه پشمک بهم محبت کرده باشه...(نمی دونم این پشمک چرا افتاده تو دهنم ، هی می گم...)

موقعیت من در ده سال آینده

ده سال دیگه من توی خونه ام توی یکی از برج های الهیه دارم به برف که باریده و رو زمین نشسته نگاه می کنم... بچه هام هم دارن مثل فشنگ می دوون و بازی می کنن تو خونه... پسرم ایلیاد و دخترم ایلماز که دوقولوئن و چهار سالشونه (الهی که من قربونشون برم) آقامون هم داره می ره سر کار منم از اون بالا براش بای بای می کنم... (خودمم هم می رم سر کار ها!!! منتها من لردی می رم) ماشین من یه زانتیا و آقامون هم کمری...

-------

از محدثه عزیزم تشکر می کنم که منو به این بازی دعوت کرد... منم دوستان زیر رو دعوت می کنم...

۱- انار بانو

۲-فرشته کوچولو

۳-ننی

۴-روح الله

اگه هم کسی دعوتم رو نپذیره حسابی کفری می شم!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:28 توسط یوشا |