اگر این پنجره ها باز شوند آسمان آبی به درون می آید و من از هر ابری تکه ای بر دارم پر غو پر غاز پر مرغ دریا خانه ای خواهم ساخت از سپیدی پاکی سقف آن مهتاب است پنجره هایش از نور پرده ها از گل یاس فرش از مهر رنگ از شور همه اسباب از عشق و هوایی از تو!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 21:27 توسط یوشا
|

و این دنیا چقدر پست است که در آن دختری آسان به یک رویای بی پایان فروشد روح پاکش را و این دنیا چقدر تنگ است که در هر گوشه ی سبزش جوانی با نخی سیگار و طفلی را حرام می بینی و این دنیا چه بد رنگ است که در آن یک پدر با زن که در آن مادرت با مرد در پشت دری بینی و این دنیا چقدر سنگ است که در زیر چراغ آن گلی را گل به دست و تنها خنده ای از روی اشک بر چهره اش بینی و این دنیا چه دلتنگ است که باران غمش آهی است برای کودکی خرد سال که زیر پای این شهر له شد و جان داد و این دنیا چقدر پست است که مردانی چو ما دارد که این مردان ندانستند همه این خنده ها رنگ است که این مردان ندانستند همه گل های این کشور به زیر تیغ تیز زندگی رفتند *** راستش در باره یه معلم آموزشگاه و یه دختره چیزایی شنیدم که خیلی ناراحت شدم. این شعر هم از خودم بود... می دونم که فهمیدی چیه... فقط به من بگین چرا.؟ جواب شعرم رو بدین خوشحال می شم... منظورم از مردان مردمان بود... استعاره داره!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:25 توسط یوشا
|

سلام سلام... این هفته همش درس بود و درس و سه شنبه سه شنبه رفته بودم آموزشگاه کلاس برنامه ریزی داشتم دی وی دی که گفتم هیچ کلی هم چیزای تزیینی عمو جونم داد که بزارم تو اتاقم. ساعت 1:25 رسیدم دم مترو و سوار شدم و رفتم که رفتم. ذقیقا ساعت 2:15 رسیدم. ساعت تعطیلی کلاس های چهار ترمه ی صبح. از پشت آقای هندسه رو دیدم که داشت می رفت سمت آبدارخونه که ناهار میل کنه دیدم آقای زبان داره نگاه می کنه رفتم جلو و سلام علیک و اونم داشت با بچه های صبح می حرفید. ازش سوالای جدید رو گرفتم کپی کردم. و اومدم پیش برنامه ریزم(دیبی). دید گفت: ا یوشا خانم از این ورا گفتم دفترم گفت صبر کن حرفم تموم شه اگه غیر این بود بگو ... آقای زبان ابراز وجود کرد دانشگاه منم برگشتم گفتم خب آقای عربی مهم اینه که آدم آخرش بهش برسه آقای زبان گفت: آره... مثلا همه یه روز می میریم. مهم اینه که کی زود می میره ای شاالله یوشا تو زودتر بمیری که من از دستت راحت شم. این آقای زبان از اینکه چیز بی ربط بگی خنده اش می گیره و ... منم گفتم راستی آقای زبان گوشی نو تون مبارک! عین 4 تامون از خنده منفجر شدیم. باز دیبی خودشو کنترل کرد! و زبان هم با خنده قامت بست و کارم تموم شد و رفتم بیرون. داشتم می رفتم سمت راهروی اون ور که دیدم آقای هندسه اومد بیرون کلی سلام علیک کردم و حال احوال و گفتم آقای هندسه چه خبره امسال تیپ می زنین می آین؟ من عادت دارم کنار دیوار بشینم اونجا هم که من می شینم یه صندلی تکی واسه معلمه.این بی شعور همیشه می آد رو پای من وا می سته ببینه دردم می گیره یا نه. البته فقط من نه. همه ردیف جلویی ها باید پاهاشونو از دست این ببرن تو.... (کثافت بی شرف!! یه جا داشت درس می داد مو هام کج بودخواستم بدم بالا که دیدم زل زد به ناحیه زیر گردن یه بار دیگه وقت داده بود بچه ها بنویسن و اومده بود بالا سر من واستاده بود و منم داشتم تمرین حل می کردم و محل ندادم. (این قسمت یکم غیر اخلاقیه لطفا فقط زیر 18 سال بخوونه) ساعت 4:30 بود یه ربع مونده بود به زنگ که آروم گفت: یوشا؟ گفتم بله. گفت یه کاری می خوام برام بکنی باشه؟ گفتم: می کنم. گفت می کنی؟ من از خدا بی خبر هم دوباره گفتم می کنم... با خنده گفت نه نمی تونی بکنی تازه دوزاریم افتاد! وای که چه سوتی عظیمی مطمئنم که حسابی سرخ شده بودم. گفت نه می تونی گفتم دقیقا چی کار؟ احساس کردم بدتر شد چون خنده اش همین جور داشت وسیع می شد!! گفت: نه نمی شه بری. بری می دزدنت! آی من حرصم گرفت یکم بلند گفتم که چند نفری شنیدند و خنده شون گرفت. یه دفتر بهم داد و گفت: ببین برو به یکی از این کپی ها بده بگو همه اش رو کپی کنه. پر رنگ داشت ورق می زد گفتم همه شو؟ حالا یکی باید می اومد نیش منو جمع می کرد! اومدم زنگ خورده بود و باید صبر می کردم یه چیزی کوفت کنه تا من بهش بگم به کدوم فتوکپی دادم. اومد سمت کلاس. منم وسایلم رو برداشتم و رفتم بیرون همین مونده بود برم تو شیکمش! گفتم به مهدی دادم آقای هندسه. کثافت نیشش وا شد و گفت: جدا؟ دوباره اومدم گندم رو جمع کنم مشخص بود به زور داره سعی می کنه نخنده گفت: به کدوم؟ کلی توضیح دادم خنگ نفهمید آخر سر گفتم: این جیگرکیه هست همیشه می رین اونجا گفت آهان به مهدی دادی؟ با حرص گفتم: بله دفتر رو دادم به اون. دیگه می خواستم خفه اش کنم! چیزی نمونده بود خودم اون وسط مثل کف بشم نمی دونم چرا اصلا سه شنبه رو دور سوتی بودم... راستی:ببخشید کمی بی ادبی داشت راستی 2: کسی نیاد بگه بی ادبی بی تربیتی و ... که می گم همین آقای هندسه بیاد و ترتیبش بده!
... وای سه شنبه! چی بگم از سه شنبه که فقط داشتم 33 دقیقه برای مهمی ام ( دوست صمیمی ام) تعریف می کردم که صدای مامانم هم در اومد.![]()
. ساعت 5 تا 6:30 من کلی رو مخ مامی ام کار کرده بودم که آقا جون زود برم اشکال دارم با کلی معلم کار دارم.
یه دی وی دی هم بود می خواستم برای آقای فیزیک ببرم باید می رفتم دفتر عموم ازش می گرفتم و بعد برم آموزشگاه
. ساعت 1 از خونه زدم بیرون و پیش به سوی عمو!!![]()
! من کلی این آقای هندسه رو دوست دارم
...پارسال تابستون می گفتم نگاه کن یه پسر اواخواهر 27-28 گذاشتن هندسه درس بده
بعدا فهمیدم که اولا اوا نیس ای بگی نگی لوسه. البته برای خوشمزه بازی. یه بار از کلاس انداخت بیرون فهمیدم نه بابا! واسه خودش مردیه!! تازه 33 سالشه نه 27!!! ( ماشاالله چه قیافه ای داره.
.. به جان خودم خدا می خواسته دخترش کنه منتها دلش نیومده دقیقه ی نود پسر شده!!
دماغش کوچولو و ناز لباش کوچیک یه ریش پروفسوری میذاره که ببینی دلت غش می کنه!
پوستش که سفیده و موهاش روشن. ابروهاش با اینکه پره اما خیلی نازه! چشاش که هیچی...
خلاصه که کل آموزشگاه می دونن که می میرم واسه سر به سر گذاشتن این) یه بلوز اسپرت سفید و نخودی پوشیده بود از اینا که نصف آستین یه رنگ نصف دیگه یه رنگ دیگه!
!( منظورم این بود که گفته بود زود بیا دفترت رو ببینم.) یه دختره گفت خوشبختم
که دیبی بهش یه چشم غره غلیظ رفت و جوابشو نداد! و من کلی داشتم کف هامو جمع می کردم. من کلا با معلم هام خیلی صمیمی ام. باهاش رفتم توی دفتر دبیرها که آقای عربی هم اونجا بود. دیبی نشست منم صندلی بغلی اش نشستم
. آقای زبان هم می خواست نماز بخوونه. دیبی داشت نگاه می کرد و گفت نکات ساختار اتم مال جزوه آقای شیمیته گفتم آره ولی جزوه خونی ام یکی دیگه اس گفت کی؟ گفتم شایان صنعتی با تعحجب یه نگاه کرد و گفت اونو از کجا گیر آوردی ؟
قبل از اینکه بتونم بگم از دوستم آقای عربی گفت: این فقط یه چیزی رو بخواد! فقط یه چیزی رو بخواد... اصلا همشون اگه یه چیزی و بخوان... زیر سنگم باشه گیر می آرن گفتم: ا آقای عربی!![]()
اگه پارسال این همه پیگیری و هیجان و استرس داشتن الان کجا بودن؟![]()
![]()
![]()
. یه نگاه به سر تا پای من کرد که یعنی می خوام بکشمت و گفت بله! ![]()
![]()
!؟! یه نگاه کرد (مردشور برده یا تو چشم آدم زل می زنه یا داره به قسمت پایینتر از گردن می نگره!
)و گفت: خب دیگه!! گفتم می شه من الان بیام سر کلاستون گفت نه
! با یه لحن طلبکارانه که خودم شاخ در آوردم گفتم: چرا؟ ![]()
اونم داشت کف هاشو جمع می کرد و گفت: خب مگه الان خودت کلاس نداری؟
گفتم نه گفت باشه بیا
(خودش از خداشه که سر کلاسش باشم که سر به سر هم بزاریم ها!! اون وقت واسه من کلاس می ذاره پرررررررررررررو!!). گفتم آخه من اخه کلاس داشته باشم به نظرتون می آم سر کلاس شما![]()
![]()
و چرخیدم و رفتم که می دونم حرصش در اومد. ![]()
)خلاصه حواسم بود می آد تو محلش ندم
. اومد و یکمی بردار درس داد و پا تخته نوشت و وقت داد بچه ها هم بنویسن. این دیوونه بعضی وقتها با دهنش یه کارایی می کنه آدم خنده اش می گیره
مثلا وقتی دهنش بسته اس زبونش رو می آره جلو یا رو لپ هاش! یا دهنش رو باد می کنه و یهو خالی می کنه!![]()
(بی صدا) من همیشه کلی می خندم به این حرکتش... از اون موقع هم که اومده بود تو تا منو می دید اون ور رو نگاه می کردم که پر رو نشه.
به حالت نود درجه نشسته بود داشت از این حرکات مضحک در می آود و من که فک می کردم نمی بینه داشتم نگاش می کردم و نیشم اون بالا پاپیون زده بود![]()
![]()
یهو بدون اینکه گردنشو بچرخونه چشمش رو آورد سمت من و دید که نیشم پاپیون خورده
منم مثل احمق ها یهو نیشم رو بستم
و یه نیمچه اخم کدم که خود و خودش یهو خندیدیم.
البته نه اون طور که کل کلاس بفهمن ها!! ![]()
و در حالی که داشت حرف می زد یه لبخند رو لبش اومده بود
. منم مث شاسکول ها نگاه کردم دیدم گل سر کاکلم اونجاس...
یاد یه چیزی افتادم که فهمیدم چرا خندید
. قبلا ها یه بار نیوشا گل سرش رو همون ناحیه زده بود. آقای هندسه دستش رو گذاشته بود رو گل سره
و با نیش باز گفته بود نیوشا!!
این جاش اینجا نیست. نیوشا هم از حرص گفته بود اتفاقا جاش اینجاس! اونم گفته جدی؟
و خندیده و رفته.![]()
خواستم تلافی کنم از بالای چشم نگاش کردم دیدم نیشش بازه ![]()
![]()
با چشای ... اش زل زده به من. تو دلم به قول مهمی ام گفتم چشاتو ببند بیشور بی حیای پر رو!! تا دید دیدم بد تر از ممد ها برگشت و به تخته نگاه کرد![]()
![]()
. تو می خوای تخته پاک کنی؟ می خوای بنویسی؟ می خوای چی کار کنی؟ زدم زیر خنده که چند نفر فهمیدن و بهم نگاه می کردن. این دختر بلق دستی ام که حسابی فکر می کرد منو این دیوونه ایم.
خودش هم وقتی برگشت قرمز شده بود تو دلم گفتم حقته.![]()
![]()
![]()
شما می تونی از آموزشگاه بری بیرون؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
! حالا می خواستم جمعش کنم:خب شما بگین چه کاری![]()
![]()
و با خنده پاشد. باز یکم نوشتت و اومد نشست زل زد تو چشای من با خنده گفت: می کنی یوشا؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. آی من حرصم گرفت
. یه ابروم رفت بالا یکی پایین سر تا پاشو برانداز کردم و گفتم: شما رو ندزدن منو نمی دزدن!!![]()
![]()
گفت آره . رسید به یه صفحه ی سفید یه نگاه کرد
و گفت اینو کپی نکنه ها!!
با حرص نگاش کردم
که خندید. وسطش جای مقوا یه عکس پلنگ بود گفت: اینم کپی نکنه ها !
این دفعه نیشش پاپیون خورده بود
بالا. خواستم حالشو بگیرم گفتم: اون خودش می دونه چی باید کپی کنه همه که مثل شما نیستند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.گفت: بده بپرس کی حاضر می شه بگو یه آقا می آد می گیره.![]()
!خلاصه گرفتم بردم بیرون دادم و کلی سفارش هم کردم و گفت: یکی دو ساعت دیگه بیاین. گفتم من نمی آم یه آقایی می آد
. یهو نگام کرد
و یه باشه ی غلیظ گفت.
تو دلم گفتم بیشعور
خب معلممه.چرا فکر بد می کنی بی حیا؟
!![]()
![]()
![]()
![]()
که بدترش کردم
.: دفترم رو میگم.![]()
. دلم می خواست بزنم دهنشو صاف کنم.![]()
![]()
یهو گفت خب گفتم یه مغازه هست که تابلوش قرمزه نوشته مهدی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همین! خدافظی کرد. البته با نیش پاپیون خورده![]()
. گفتم آقای هندسه یکی طلبت.
نمی دونم چطور شد شنید و گفت: باشه!!!![]()
![]()
![]()
.همه اینا 33 دقیقه طول کشید واسه مهمی گفتم. از اون ور اون رو هوا بود از خنده از این ور من![]()
! همسایه در زد باز کردم. از خنده اشکم در اومده بود
بنده خدا گفت: تو رو خدا ببخشی وسط خنده تون مزاحم شدم.!!![]()
![]()
![]()
اما می ترکیدم اگه نمی گفتم.![]()
![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 14:20 توسط یوشا
|

بگذار تا ببارد باران باران وهمناک در ژرفی شب این شب بی پایان بگذار تا ببارد، باران اینک نگاه کن ! از پشت پلک پنجره تکرار پر ترنم باران را و گوش کن که در شب دیگر سکوت نیست بشنو سرود ریزش باران را که امشب به یاد تو می آرد گویی صدای سم سواران را امشب صفای گریه ی من سیلاب ابرهای بهاران است. این گریه نیست ریزش باران است آواز می دهم : "آیا کسی مرا از ساحل سپیده ی شب ها صدا نزد؟ سلام سلام خوبین دیگه؟ منم که توپ توپم. دارم می خوونم. امیدوارم که امسال ... نه به همه نمی گم. این هفته من آزمون دارم .خوب حتما می دونین که باید دعا کنین ... تو این مدت که نبودم احساس می کنم یه کم بزرگ شدم. همه اش هم به خاطر پسر عمه شماره یکمه... شماره ها بر این اساسه که من دوسشون دارم. یه کتاب خوب بهم معرفی کرد که به هر کسی نمی گم( حتی شما دوست مهربون!!!) فقط تا الان به یکی از معلم هام دادم( به عنوان هدیه تولد) و یه سی دی از یه استاد بزرگ دیدم... خب آدم وقتی بزرگ می شه که فکراش هم بزرگ شن... منم یه همیچین حس هایی دارم... راستی راستی... دارم یه داستان می نویسم( تشویــــــــــــــــــق) خبب قبلا هم نوشتم رمان مانند. ولی خب سنم کم بود و ... خب دیگه... هر چیزی رو که نمی شه گفت... دوست دارم یه رمان متفاوت بنویسم... در حال حاضر فقط جمعه ها می آم آپ می کنم و سر می زنم به همه و ... کسی گله نکنه که چرا دیر می آم. باشه؟ تا جمعه بعد، بعد سنجش می آم و درصد هامو می نویسم که ببینین چه دعاهاتون گیراس ( آره جون عمه تون)
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 19:53 توسط یوشا
|

سلام سلام سلام!!!!!
به اندازه یه دنیا دلم برای اینجا تنگ شده و فقط خدا می دونه چی دارم می گم.... به سلامتی کامی جون هم عوض شد کامپلیتلی!!!! و دیگه اینکه من هر هفته می آم... چون درس دارم.......
من هر جمهه می آم آپ می کنم و به همه هم سر می زنم از من ناراحت نشین که دیر کامنت می دم در ضمن قول می دم هر کی ناراحت شه که چرا کامنت نمی زارم و دیر دیر می رم دیگه کلا نمی رم وبش! بابا خسته شدم همه اش خووندم که چرا نیستی.... حالا اومدم ببینم چی کار می کنیم......
تا جمعه!
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:38 توسط یوشا
|
