تبليغاتX
و من قلبم پر است از هر نگاه تر ...

و من قلبم پر است از هر نگاه تر ...

من آن را دور می اندازم ...

    سلام! How Are You? 

--------

»» ون تاکسی

»» خواب سعدی و حافظ

»» متن از خودم!!

»» عکس

--------

»»

رفته بودم خونه دوستم. مامانم هم خط و نشون کشیده بود که شام نمی مونی و ساعت و 7 بر می گردی خونه

منم مثل دختر های خانم گفتم که ساعت 7:30 راه می افتم. آخه تفلد دوس جونم بود ننشد که! ساعت 7:20 بود که مامانش و آبجیش تازه با کیک اومدن! حالا ما کادو ها رو هم باز کرده بودیم!

 

ساعت 7:45 بدو اومدم بیرون! اومدم بیرون و از یه کوچه فرعی وارد خیابون اصلی شدم که جیم فنگ یه ماشین سوار شم و پیش به سوی عیال خونه ( آخه من گاهی مامی ام رو عیال صدا می کنم.... از دست این بابا که هر چی می گه دخملش مثل طوطی تکرار می کنه) هوا هم نیمچه تاریک بود و من کورمال کورمال با این کمر علیلم،Crutches کنار خیابون واستاده بودم منتظر تاکسی....

 یه دو قدم رفتم جلو تر یه ماشین بوق زد دیدم یه پیکان قراضه آبی فک کنم مدل1301 !! گفتم شخصیه اومدم مسیر رو بگم که تو اون هوای گرگ و میش چشمم به جمالشون روشن شد دیدم نیشش از این جا تا اینجا باز !!!!!!! سیبیل سه متری!!!!!! موهای فرفری تا نزدیک شونه !!!!!!! پیرهن رنگ و رو رفته ! منم انگار نه انگار الان می خواستم مسیر بگم رومو کردم اون طرف و اونم رفت....... چشام دو هزار تا شده بود موندم از کی تا حالا ترب هم شده جزء میوه ها! مرتیکه جواد یساری! با اون قیافه ی نحسش....سن فیل رو داره واسه من بوق می زنه.... یه نگاه به خودم کردم دیدم نه بابا!!! درسته تو این یه سال کلی اضافه وزن داشتم و این مانتوئه بگی نگی برام تنگ شده اما نه در حد خانم جواد یساری... اون قده حرص خوردم که نگو می خواستم تیکه تیکه اش کنم.

 

بگذریم دو قدم دیگه رفتم جلو صدای بوق اومد ( حالا من که واستاده بودم کسی بوق نمی زد ها!!! همین که دو قدم راه می رفتم چشم همه به جمال بنده روشن می شد!!!!!!!) دیدم یه موتور و 3 تا پسر از اینا که انگار دفعه اوله که اومدن تو این منطقه و همیشه تو شوش هستن با کلی بازی و جواد بازی فراوان هوار کشیدن که برسونیمتون!!!!!!

 

منو می گی دیگه داشت مخم سوت می زد واسه خودش. گفتم یوشا امروز از اون روز جواداس ها!!

 

دیگه از حرصم یه قدم هم تکون نخورم. که این بار در حالت ایستاده یک عدد ماشین بوقید! هوا تاریک منم عصبانی فک کردم ماشینه موسو بود! دیگه داشت برق از سه فازم می پرید . که اومد جلو دیدم خیر!!! یک عدد ون تاکسی می باشد!!!

 

بله این گونه بود که چشم من به یک ون روشن شد! با استیصال ( خیلی دارم لفظ قلم می گم نه؟ می دونم عادت ندارین شرمنده اخلاقتون نیستم باید تحمل کنی!!!!!)

 

حالا من تو عمرم ون ندیده بودم که چه می دونستم درش چه طوری وا می شه خب!!! قبل از اینکه یه ماشین رو بدن بیرون باید یه مستند ازش تو تی وی پخش کنن مردم آشنا شن خب! بد می گم؟؟

 

یه ذره با دستگیره هه هم ور رفتم دیدم نه خیر بابا سمند رو  می کشی بالا پیکان رو هول می دی تو این یکی رو چی کار کنم که چشمم به جمال پسر راننده روشن شد که با لبخند ملیح با دستش اشاره ای بهم کرد و منم همون طوری در رو باز کردم و قدم رنجه کردم و رفتم داخل ون!

 

از اون جایی که قد اینجانب بسیار سیار بلند می باشد خم ایستام که کمرم احساس درد فراوان نمود دیدم یک عدد خانم و یک آقا پسر جوان خیلی محترم نیششان از اینجا تا اینجا باز دارن به جمال زیبای بنده می نگرن! من هم در دل گفتم چوب کاری نفرماییین! و یه جا گرفتم نشستم داشتم بیرون رو نگاه می کردم که اون آقا پسر متشخص هوار زد که پیاده می شه. منم تا ون رسید به در زود زل زدم بینم دسگیره توش دیگه کدوم وری می چرخه که از حرکت ناگهانی بنده چشم ایشون دوباره به جمال بنده روشن شد و منم مثل خودش یه لبخند ملیح تحویلش دادم که حالا گیر نده ! فهمیدم که تو دلت می گی عجب خنگیه که نموته سوار یه ون بشه!!!

البته آموزش لازم رو دیدم.........

به قول دوستان من نمی تونم مثل آدم قدم رنجه کنم بیرون و یه حادثه نیافرینم!!

»»

اگه خاطرتون باشه بنده کمی توی شعر و اینا کندذهن شدم. قبلا ها طبع نویسندگی  ام یی هو گل می کرد ساعت 2 نصفه شب وسط امتحان فیزیک... منم همیشه به این استعداد روی خوش نشون می داد. دیشب به زور می خواستم شعر بگم بلکه یه چیزی بشم! خوابم هم می اومد ساعت 2!! فک کن! آخرش شعره رو خووندم دیدم همچین مالی نیس

 

یعنی اصلا به درد نمی خوره گفتم یوشا جون عزیزم خوابت دیر شده فردا ایشاالله

 

خواب دیدم....... چه خوابی!!! خواب دیدم دور یه میز گرد نشستم. حافظ و سعدی و مریم حیدرزاده (!!!! تو دیگه چرا؟!!!) هم دور میزه نشستن همه جا حالت سنگی بود یه اتاق دایره ای. ییهو حافظ با حالت خودمونی گفت : خجالت نمی کشی؟ نه تو خجالت نمی کشی؟

گفتم واسه چی؟

گفت من می خوام بدونم نتیجه زحمات مامان بابا اینه؟

گفتم مگه چی شده؟!؟!

سعدی گفت 12 سال درس خووندی که این طوری شعر بگی؟ ابروی هر چی شاعر زپرتی و غیز زپرتی رو بردی

 

مریم گفت یکم احساس یکم لطافت! چیه این چرندیات؟

 

منو می گی کلی شرمنده بودم تو خوابم! اولش فک کردم کنکور قبول نشدم که اینا همچین می کنن....

بقیه اش هم یادم نیس الان. صبح یادم بودا!!!!!

 

البته مشابه خوابم رو دیروزش خوونده بودم تو روزنامه. صبح که پا شدم دیدم نه خدایی دیر خوابیده بودم. گرسنگی هم بهم فشار آورده از اونی هم که تو روز نامه خوونده بودم کلی خندیده بودم که طرف دیگه اسکلیه که حافظ اینا هم ولش نکردن! الان می بینم نه من از اون ....

 دیگه چی؟ آهان!! ولی یه چی از خودم در کردم ... بدک نیس... Aerobics  Love Letter 

توی این پست فقط نظر کسایی که در باره متنم چیزی گفته باشن برام مهمه. نه حال و احوال این حرفا....(البته اگه از دوستان صمیمی باشه می پذیریم!!!) انتقاد یا تشویق واقعی می خوام... باشه؟ واقعی!

 

»»

 

دوباره افتادم در همان جاده تنها و بی کسی کودکی هایم. دوباره تو رفتی و من ماندم و کوله باری خاطره...

تو رفتی و من هنوز باور ندارم نیستی که تنهایی سنگین من را در آغوش بگیری. تو رفتی و هنوز من کنار ساحل بی کسی هایم نشسته ام و به این دریای واژگون خیره ماندم که پذیرای قدم های تو شد

 

دوباره دل من گرفت و آسمان به حال تنهایی من که امروز به اندازه ی دنیا شده بود، گریست ... !

باز هم من مانده ام و سیلاب های شبانه. من ماندم و دنیایی که پر است از نفس های گرم تو.

من مانده ام و آن کوله بار که پر است از غم بی تو ماندن.

 

تو رفتی و از تو برای من سردی نگاهت ماند تو رفتی و از تو برای من فاصله ی صدایت ماند.

خط های دفترم بهانه ی تو را می گیرند.... قلمم جز تو برای که از خود مایه بگذارد؟

 

تو رفتی و شب برای همیشه در تاریکی ماند! ستاره ها به احترام رفتنت تا ابد سرد خواهند ماند! تو رفتی و با عالمت دنیا تکان خورد و من ....

و من خرد شدم...شکستم.... و فرو رفتم در سایه ای که پر است از حسرت با تو بودن ...! 

 

 

»»





+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:14 توسط یوشا |

 

سلام.

--------------------

» ممد بازی من

» نمی نویسم

» یه متن

» یه عکس

-------------------- 

»»

نمی دونین امروز چه ممد بازی من در آوردم.... بگم می میرین.... نه نمیمیرین ولی می خندید.

امروز خیر سرم عجله داشتم. قرار بود قوقولی زنگ بزنه و بریم......

 

ساعت چهار قوقولی ام زنگید و گفت که حاضری؟ گفتم تا تو بیای منم حاضرم گفت من بیام اونجا؟؟؟؟؟؟؟ کلی ترافیکه و من می میرم تا به اونجا برسم تو با مترو بیا و ....

گفتم بابا من کمرم علیله! نمی تونم که پله ها رو بالا پایین شم.....

 

خلاصه آخرش گوش مخملی شدم و د برو که رفتیم. کلی قوقول! ساعت 4:30 اونجایی ها!!

 

این جوری گفتم بلکه ساعت 4:45 اونجا باشه.

 

یی هو مامی ام گفت نماز!!!!!!!!!! گفتم ای خفه نشی یوشا که باز نمازت رو باید تند تند بخوونی!!!!

تازه با این کمر نماز خووندن نمی چسبه که لامصب! من ساعت 4:15 از خونه زدم بیرون و به اونم گفتم تا راه بیافته!

 

پله پایین رفتن که سخت نیست! میرداماد پدر صاحابم در اومد البته سوار شدم تو اون همهمه و شلوغی واگن 1 ترجیح می دادم که مردونه سوار شم.... همه چپیده بودن تو هم قطار هم که اومد خودش شلوغ بود هیهات شد!!!!! یکی دو ایسگاه رفتم دیدم ای ددم! من دارم بر عکس می رم!!!! رسیده بودم سعدی!!!! به زور خودمو از بین خانم های مانکن رد کردم. در صداش در اومد گفتم الانه که له شم! ولی نه خدا با من بود!!!!! له نشدم . از یه آقا پرسیدم این قطار می رفت حرم درسته؟؟ آقاهه گفت بله خانم. دویدم سمت پله برقی که قطار رو عوض کنم. آخ این کمره هم ....!

 از پله ها رفتم بالا رو به روم پله برقی بود و از اون رفتم پایین. خلاصه یه نگاه به این ور اون ورم کردم که ببینم برم عقب بهتره یا جلو؟  احساس کردم چه زود رسیدم اون طرف دست کسی که طرح این مترو رو کشیده درد نکنه پیر شه الهی به حق 5 تن!!!!!

 

بعد دیدم این آقاهه هم اونجاس!!!! 6 شاخ شدم گفتم اااااا!!! این اینجا چی می خواد؟؟ من با پله برقی اومدم و این .... گوشی ام رو گذاشتم تو گوشم یکم بعد قطار اومد.... منم داشتم آهنگ گوش می دادم. رسید ایستگاه بعد دیدم ای ددم وای!!!!! امام خمینی بود!! پیچ زده بودم !!!! اون قده حرص خوردم که نگو!!! بی خود نبود آقاهه رو دیدم دوباره!!!با اون وضع کمر بدو بدو رفتم اون ور پریدم سوار قطار شدم و پیش به سوی میرداماد!!!! ساعت ۵ : ۵ رسیدم

 

»»

می خوام بنویسم اما نمی تونم نمی دونم چرا..... قبلا می نوشتم طنز می نوشتم. شعر می گفتم.. چیزای قشنگی می نوشتم..... می شه کمکم کنین دو روزه دارم دیوونه می شم نمی دونم فک کنم باید یکم بخوونم تا بتونم بنویسم... دیروز کل چار دیواری نسل سه یه عالمه چرت و پرت دیگه رو نگاه کردم. اما تخیلم معلوم نیست کجا رفته..... دلم می خواد مثل قبل بشم کمک می کنین؟؟

 

خواهشا اگه کسی فکری داره بگه...... امتحان می کنیم. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست هست؟

 

»»

مهربانم:

برای تو می نويسم که بودنت بهار ونبودنت خزانی سرد است.تويی که تصور حضورت سينه بی رنگ کاغذمرا نقش سرخ عشق می زند.

در کوير قلبم از تو برای تو می نويسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعر می سرودم آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم وبه شوق تو اشک می شدم وبر صورت مه آلودت می لغزيدم.

ای کاش باد بودم وهمه عمر را در عبور می گذراندم تا شايدجاده ای دور هنوز بوی خوب پيراهنت را وقتی ازآن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای تاولهای سرگردانيم.

مهربانم:

بيا ويکبار هم که شده از کنار پنجره دلم عبور کن.

»»

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:25 توسط یوشا |

سلُم. خوفین؟

 

آره می دونم این پست مال گربه جدید نوزاداس.... ولی اونا رو ولش! یوشا رو بچسب که نزدیک بود بی یوشا بشین و دیگه یوشا در کار نباشه که بیاد خشنگ خشنگ بنویسه!!!!!!!!!!!

 

آی قوقولی من کوشی که ببینی نزدیک بود بی جوگه بشی!!!!

 

آهاان ببچخید یادم رفت بگم جریان چیه. پس گوش کن تا بگم!!!نامردی تا ته بخوونی آخرش خدایا شکرت نگی

 

دو سه روز پیش با نیوشا قرار گذاشته بودیم یکی از این روزا که تا جواب کنکور بیاد قراره شاهانه زندگی کنیم رو بزنیم بیرون و یه شام دلچسب دونفره بزنیم تو رگ!

از قضا پریشب که داشتم با قوقولیم حرف می زدم نیوشا اومد پشت خطی گفت که یکی از دوستای قدیمی شو دیده گفته فردا می آی بریم ارم گفته قراره با دوستم بریم ددر اگه اون بیاد منم می آم. منم دست به دومون مامانم شدم که ننـــــــــــــــــــه! ببخچشد همون مـــــــــــــــــامــــــــــــــــان! برم؟

 

گفت چرا هوار می زنی برو. منم گفتم دمت!

 

قرارمون دیروز ساعت 12:30 دم ایستگاه آتیش نشانی نزدیک گیشا بود! با بخ بختی رفتم! خلاصه 5 مین بعدش مینی بوس اومد و پیش به سوی ارم!

 

ساعت 1:10 اونجا بودیم. صف بود از اینجا تا اینجا! ( خودتون سایزش رو تشخیص بدین دیگه!!!) وقتی رفتیم تو ساعت 1:35 بود زود رفتیم ته استخر و حاضر و آماده که بریم تو آب

 

راستش من قبلا نرفته بودم و خیلی ذوق داشتم ولی قیافه اش یکم زد تو ذوقم..... آخه انگار پارک آبی پسرا چند تا سرسره و دبدبه و کبکبه داشت. واسه همین به تریش قبام برخورد ولی نیوش قبلا اومده بود با آبجیش

 

گفتم بیا بریم بالا. خلاصه عینکمامونو در اوردیم و شدیم عین کور ها آخه من چشام 3 و اون 4 بود این قدر مسخره بازی در اوردیم تا اون بالا که نگو

به نیوش گفتم چشاتو وا کن سکندری نخوری 6 تومن دادیم مجبور شیم برگردیم. چشاتو وا کن جلو تو ببین اونم گفتم چشامو وا کنم یا بسته راه برم خیلی فرقی نداره... مرده بودیم... اون بالا هیچکی نبود گفتم بشین بریم. گفت نه یکی باید باشه بهمون یاد بده گفتم نمی خواد گفت نه دفعه پیش آبجیم این جوری شد اون جوری شد و...

 

خلاصه همون راهی رو که اومدیم برگشتیم. خوبه گوش دادم حرفشو وگرنه کلا ... می شدم!!!

اومدم و رفتیم همون جوری شنا کردیم تا اینکه باا چشمان چون عقابم (!!!!!!!!!!!!!!) روئت کردم که داره آدم از سرسره می آد پایین منو نیوش هم عین منگولا (منگل نه ها! مَنگول) رفتیم بالا! حالا این مایو هم سنگین شده بود نمی تونستم راه برم!!!

 

رفتیم بالا هی نیوش ترسید هی من بی خیال گفتم بشین. هی از من گفتن و از اون انکار!

من چه می دونستم که نباید خودمو بسرونم؟؟ پاها تو شیمک دستا دوطرف به جلو خم!!!

نگفت که خودتو سر نده! من سر دادم!!!! (آروم بخوون و با بغض!)

 

چشمت روز بد نبینه !

 

یه شیب رد شد یه سرعت!

 

دو شیب رد شد دو سرعت. شیب سوم دستمو نمی تونستم به دوطرف بچسبونم

 

شیب بعدی کوبیده شدم رو سرسره

 

لا مصب دل و جرئت و اعتماد به نفسم رو برم!!!! هنوز نترسیده بودم!

 

شیب آخر و اون تیکه صاف رو اصلا سرسره رو زیرم حس نمی کردم! تازه اینجا یکمکی ترسیدم!

از هر طرف یه صدا می اومد!

- یا ابلفضل!

- بگیر دو طرفتو

- الان داغون می شه

- که رفتم تو آب!!!!!!

 

 

کمرم صاف نشد !

برگشتم....

 

نفس نمی تونستم بکشم!! می خواستم از درد داد بزنم صدام در نمی اومد. فقط صدای خودمو به سختی شنیدم که به اون غریق نجاته گفتم: کمرم! کمرم! صاف نمی شه....

 

انگار نفهمید گفت خوبی؟

دوباره گفتم کمرم!

 

احساس کردم همه آدمای استخر ساکتند.... واقعا هیچ صدایی رو حس نمی کردم.

 

اون قده ترسیده بودم که نگو! نیوش رو دیدم که داره آروم سر می خوره و با نگرانی نگاهم می کنه. غریقه اومد تو آب منو بغل کرد طوری که کمرم تکون نخوره!

 

چند نفر کنار استخر آروم اومدن و منو از آب گرفتن. یه نفر گفت دراز بکش به پهلو به سختی و جون کندن این کار رو کردم. گفت پاهاتو جمع کن تو شیمکت کردم... گفت نفس عمیق بکش تا بشنوم... کشیدم

 

یه نگاه کردم دیدم نیوش بقلمه و انگار همه دور من بودن!!

 

همین جور گذشت تا اینکه احساس کردم بهترم! اون نیوش اخمق (الهی قربونش برم که نگرانم شد) هم هی زرت و زرت ازم می پرسید مردی؟؟؟ کمرت شیکسته؟

 

نمی تونی تکون بخوری نه؟

 

خانومه اومد گفت امروز دیگه سوار نمیشی

که من هر هر خندیدم.

 

گفت نیگا چه رویی داره! نمی گه نه!

 

خلاصه می کنم.

خیلی درد گرفت . تو آب رفتم ولی سرسره رو خداییش نرفتم. آدما رو دیدم همه می اومدن و هیچی نمی شد ولی به نظر من خیلی تند می اومدن....

گفتم خدا خیلی دوسم داشته که من که اون همه خفن اومدم رو زنده نگه داشته!

 

الان آره ولی اون موقع بگو این قدر من نمیترسیدم!

 

خدایا ممنونم........ خدایا دوستت دارم........ خداییش تو نبودی به قولی پوکیده بودم تا الان......

مامانم گفت امروز می بردم از کمرم عکس بگیره که مطمئن شیم چیزی نیست... (البته هنوز نرفتیم)

 

بازم می گم خدایا ممنو.ن. دیروز یادم رفت ولی امروز حتما باید صدقه بدم

 

خیلی بد بود وقتی کمرم صاف نمی شد. صدام در نمی اومد. نفسم بند اومده بود.... الان که می نویسم خیلی دارم می ترسم....... خدا وکیلی تو نبودی الان رتبه کنکورم واسه نعشم می اومد!

 

مرسی که خووندین....... دوستون دارم. بلند بگو خدا رو شکر نه واسه من

واسه کمکی که هر لحظه یه جور به یکی مون می کنه

 

 

                              -----------------------------------------------

خداوندا

من از تنهائی و برگ ريزان پائيز من از سردی سرمای زمستان
من از تنهائی و دنيای بی تو می ترسم
خداوندا
من از دوستان بی مقدار من از همرهان بی احساس
من از نارفيقيهای اين دنيا می ترسم

خداوندا
من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب می ترسم


خداوندا

من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک می ترسم

خداوند
من از ماندن می ترسم خداوندا من از رفتن می ترسم

خداوندا
من از خود نيز می ترسم

خداوندا... پناهم ده

هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند

من از حقيقت بی پايان از تصويری بی نشان،از عشق يک آهو می ترسم

من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم،

می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی. من از روح سرگردان زندگی،

از گريزان بودن ياران می ترسم،

از صدای پای رهگذران می ترسم

از آنچه هستيم و هست می ترسم از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم

از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد

می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم

پناهم ده که بی تو می ترسم

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10:32 توسط یوشا |

قطره ها تازه از آسمان به زمین رسیده اند

همه چیز برایشان تازه است

مخصوصا پوست نرم برگ ها

مثل بالشی نرم برای فرود

آنها هیچ وقت باور نمی کنندبعضی ها روی سنگ

سقوط می کنند

و هزاران تکه می شوند...

 

 

 

 

آخـــــــی! نازی.... اون قده دلم ســــــــــــــــــــــــــــــوخت که نگو!

آهان جریان چیه؟ جریان از این قراره

 

چند ماه پیشیه گربه ای اومد تو کوچه ما. منم بچه کنکوری!!!! دل گربه رو بدست آوردم و براش غذا می بردم. گربه مون خانم بود ( از رنگش فهمیدم فکر بد نکنینا!!!)

 

آره حالا هی من دعوا مامان دعوا که چرا گوشت بهش می دی. از اونجایی که مامان بهش نمی داد منم یواش گوشت خورشتم رو مثلا یکی دو تا شو می ذاشتم شب که مثلا به بهونه اینکه بابام می آد ماشینشو بزاره تو پارکینگ منم برم پیشش ( آخه من خیلی بچه بابام بچه ننه نیستم ها!!! بابام که می آد من یا داباشم (داداشم) می ریم پایین و با بابا می آیم بالا)

 

خلاصه این خانم گربه قصه تا شب بود شبا می رفت الواتی. بابام می گه می رفت دیسکو آخه بعضی صبح ها خانم مست  ملنگ بود!!! گذشت و گذشت و گذشت... تا اینکه خانم چاق شد در رو که باز می کردی یه " میــــــــــــو" یی می کرد که دل آدم کباب می شد کم کم بقیه بچه های ساختمون هم طعامش می دادن!!! آقایی که شما باشین و خانمی که من باشم! خانم پس از مدتی فارغ شد و شاد شنگول می اومد صداش وا شده بود!!! خوش هیکل شده بود.... چند روز پیش اتفاقا برای اولین بار بچه هاشو دیدم!!!

 

ای جـــــــــــان! 4 تا بچه داره. سه تا دختر یه پسر پسرش که خوشگل نیست خیلی هم پر روئه آدم می ترسه اصلا نگاهش کنه!!! دو تا دخترش عین همن! سفید و یه لکه های قهوه ای  یه دخمل دیگه هم داره که سفیده و یه تیکه شکولاتیی خوش رنگ رو تنشونه.... نازی

 

یه هفته پیش بود قبل از کنکور سراسری رفتم تو پنجره دیدم همه شون تو کوچن( الهــــــــی) داشتن با دم مامانه بازی می کردن....

مامانه دمشو تکون می داد اینا می خواستن بگیرن هی نمی شدخلاصه بعد کمی بازی شیر خوردن!!!! وای نمی دونی چقد ناز می خوردن همه شون خوابیده بودن زیر مامانشون..... منم رفتم به مامانشون سوسیس دادم که تقویت بشه.... منتهاش بچه هاش به ماها عادت ندارن تا یکی می آد در می رن زیر ماشین... ولی مامانشون فهمیده است و می دونه من قصدم کار خیره....

 

الان که بزرگ شدن نه مثل مامانشون ولی از هفته پیش بزرگ تر شدن! اینم چند تا عکس

 

 

اما می خوام پست بعدی در باره چند تا گربه نوزاد که تازه تو پارکینگ پیدا شدن کمی درد دل کنم! ( وای مادر)

 

راستی!!!!( با احساس یه بچه 6 ساله بخوونین)

 

لوز مادل و به کلیه مامان های جیرین دنیا تبلیک میگم

عید رو هم به همه دخمل خانم ها و دخمل کوچپولو ها که قراره بعدا مامان شن

( آخی تصور کن !!!)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:6 توسط یوشا |

خب! سلام! حال و احوالتون چطوره خوبین؟؟؟؟؟؟

 

من؟ آره خب منم خوبم....

 

آهان! راستی در مورد اینکه یوشا کیه باید بگم یوشا اسم دختره. نام یک الهه ی یونانی

یوشا یه شخصیت جدیده. یه شخصیت جدید که دیروز متولد شد. منتهاش 18 ساله متولد شد

 

خنده ام می گیره! آدمی که 18 ساله متولد شه... امیدوارم یوشا زود نمیره و اتفاقی نیفته که مجبور شه بره....

 

خب از همه اینا که بگذریم فک کنم باید بیشتر از خودم براتون بگم........

راستش من امسال کنکوری بودم.... 5شنبه کنکور دادم و همه چیز رو هم سپردم دست خدا.

 

من امسال تازه معنی اون درس دین و زندگی که در باره توکل بود رو فهمیدم. و برای اولین بار سعی کردم واقعا توکل کنم.... یکم... نه نمی دونم چقدر  ولی سخته... اینکه تو کارت رو می کنی و بعد همه چی می افته دست خدا.... آخه اگه نشه آدم دردش می آد در صورتی که باید یاد بگیره دردش نیاد( واضح بود نه؟؟؟؟ مطمئنم همه فهمیدن)

 

بچه ها برام دعا کنین خیلی ها که می آن تو وب من حتما خودشون کنکور دادن و می دونن که .......

 اه! چرا درباره اش بحث می کنم؟؟؟؟ ولش کن دیگه هی کنکور کنکور می کنی...!

 

خب زیاد حرف زدم سرتونو هم درد آوردم... فقط مونده یه شعر از مصدق عزیز:

 

---------------------------------------------------

 

شوق باز آمدن سوی توام هست

      - اما ،

 

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته،

راه بر مرغ نگاهم بسته

 

وای باران؛

      باران؛

              شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما،

                    چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!

 

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

 

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

 

وای باران؛

      باران؛

              پر مرغان نگاهم را باران شست!

 

 

---------------------------------------------------------

 

 تا سلامی دوباره!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:55 توسط یوشا |

سلام

امروز تفلد یوشاست!!!

 

یوشا جون تفلدت مبارک!!!!!!

هــــــــــــــــــــورا!

 

خوبه برای یه شروع مجدد بد نیست...

امیدوارم بتونم دوست خوبی برای شما و شما هم دوست خوبی برای من باشم  و باشین...

 

 

ادبیات نوینه حال کردین نه؟ خودم می دونم.

 

----------------------------------------------------

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی تو ام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی تو ام

 

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود

 

 

------------------------------------------------

 

خب

 

تا سلامی دوباره..........

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:26 توسط یوشا |