تقدیم به تو ای آسمانی ترین مهربانی......... سلام ... سلام!!! سال نو مبارک! ایشالله که سال خوب و پر برکت و پر از موفقیتی باشه... دوستانی جدید پیدا کنین مثل برگ درخت! "دشمنانی مثل هر ثانیه باشند گذرا" سلامتی مثل یه آسمون به روتون پهن بشه بارون نگاه مجنون یا لیلی تون سیرابتون کنه امید مثل یه پروانه همیشه دور گل دلتون پرواز کنه... آرزوهاتون مثل گل بشکفه ولی هیچ وقت پژمرده نشه خصلت های خوبتون زیاد شه... خصلت های بدتون از بین بره... صبر داشته باشین و تحمل دوست داشته باشین و دوستتون داشته باشن... تنهایی هاتون رو با خدا قسمت کنین... عاشق باشین و همیشه عاشق! رونیکا ی عزیز. انار جون. ننی خانم .آقا روح الله. مورچه. بهار خانم. فرشته جان و خیلی های دیگه که حضور ذهن ندارم... عیدتون مبارک... سال خوبی برای شما و خونواده آرزو می کنم... سالی پر از موفقیت براتون از خدا می خوام. امیدوارم عید 88 سرمونو بالا بگیریم و پیش خدا با سربلندی بایستیم. چون وظایف بندگیمونو کامل انجام دادیم. یه تقویم از یه دوست خوب گرفتم که هر هفته اش چند تا جمله و شعر داره...مال هفته اول رو براتون می نویسم: امام صادق(ع) می فرمایند:"نوروز نخستین روزی است که آفتاب در آن طلوع کرد و بادها وزیدن گرفت" نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار/چه کنم حرف دگر یاد ندادم استاد




+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:48 توسط یوشا
|

تا حالا شده با یه دست سه تا هندونه بلند کنی؟
تا حالا شده در یه زمان خاص با یکی از هندونه ها بیرون باشی یه هندونه ی دیگه زنگ بزنه تو رجکت کنی
... یکی دیگشون اس ام اس بده و ازت سوالی بپرسه؟ و تو جواب ندی اونم ول نکنه؟!
تا حالا شده با هر سه تا هندونه دقیقا توی یه خیابون و یه جا قرار بزاری و یادت نباشه دست آخر هر سه زنگ بزنن که کجایی و تو الکی بگی بابام اومده دنبالم و ... ؟
تا حالا شده دو تاشون پشت خطی گوشی ات باشن و مجبور شی یکی شون رو دک کنی
بعد به دقیقه نکشه که سومی بیا د پشت خطی ات؟
تا حالا شده جلوی اولی اسم دومی رو بیاری جلو دومی اسم سومی و جلو سومی اصلا هیج اسمی یادت نیاد؟
نه خداییش تا حالا شده؟
الان که دارم اینا رو می نویسم می بینم که چه ظرفیتم بالاس که هر سه تا هندونه به چاق و چله ای اولشون پا بر جان!
تا حالا شده از خودت بپرسی انگیزت چیه از اینکه سه نفر رو با هم داری؟![]()
تا حالا شده یهو خل شی زنگ بزنی با هر سه تموم کنی؟
آخه همیشه توی این شرایط پای یه نفر دیگه هم در میونه که هیچ وقت هیچ کس حتی نمی بیندش...
ای پادشاه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:45 توسط یوشا
|

خودتو معرفی کن یوشا ام...18 سال و سه ماه و 18 روز از اولین باری که گریه کردم و جهان رو با حضورم منور کردم می گذره... خصوصیاتم مهربون فصل مورد علاقه همه رو دوست دارم... اما با شرط و به ترتیب: *زمستون اگه برف بیاد و بشه برف بازی کرد *بهار که همیشه مایه دار ترین ماه های زندگیمه *تابستون چون فصل تعطیلات و رفیق بازی و حالی به حولیه! *پاییز چون متولد این ماهم... به هر حال خیلی با هم رفیق نیستم... خاطرات خوبی ازش ندارم رنگ مورد علاقه همه رنگها رو دوست دارم... نارنجی... مشکی... آبی...(دکور اتاقم آبی نارنجیه!!) غذای مورد علاقه هر غذایی به جز انواع کوفته و دلمه و ... پیتزا و جوجه کباب... قرمه سبزی مامان بزرگ... الویه مامانم... کباب چنجه ی خودم!! میوه ی مورد علاقه سیب سرخ ترد و شیرین و خوشمزه که آبش داره راه می افته موسیقی مورد علاقه همه چیز به جز آهنگای رپ تازه اونم اونایی که چرت باشه حالا اگه بگی دقیقا چه آهنگایی: *اشک روی صورتم هست دونه دونه تو دنیا کسی قدر دل منو نمی دونه... * یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون... *به من نگو که عشقم چشماشو بسته... *به خدا قسم این بار دیگه اگه بخوای یه روزی منو از یاد ببری یا که بخوای از این شاخه به اون شاخه بپری یه کاری می کنم که بکشی در به دری ... با تموم وجودم داد می زنم میرم همه جا می شیم آبروتو می برم... میگم می گفت همیشه عاشق تو می مونم ... نمی تونم که یه روزی ازت دل بکنم... حرفاتو هیچ وقتی از یاد نمی برم... می گفتی همیشه می زارمت روی سرم... می گفتی همه ی غم هاتو از جون می خرم... نمی تونم که خاطره هاتو از یاد ببرم... ... با تموم وجودم داد می زنم میرم همه جا می شیم آبروتو می برم... میگم می گفت همیشه عاشق تو می مونم ... نمی تونم که یه روزی ازت دل بکنم... دیگه خسته شدم از سردی دستات... بگو چی بهم می گه گرمی چشمات... یه روزی جون پنام... حالا دستاتو می ذاری تو دستای کی... برو از پیش من دیگه نمونده حرفی... چیزی نمونده باقی... چیزی نمونده باقی... هان؟ بدترین ضد حالی که خوردم امسال وقتی جواب کنکور سراسری اومد، صبح تو اوج خواب و بیداری حواسم شد... پریدم کامی جون رو روشن کردم... وصل شدم... دو تا صفحه باز کردم... یکی برای خودم یکی هم برای رفیق شفیقم مهمی... مال خودم که اومد داشتم سکته میزدم...1400! خب این طوری شد که من موندم سال دوم کنکور بدم... خودمون هر وقت دچار کم بود خنده می شیم یاد این که می افتیم می ترکیم از خنده ناشیانه ترین کاری که کردم دیروز سوار یه ون تاکسی شدم...(برای بار دوم... دفعه اول رو هم قبلا ها تو تابستون نوشتم) بهتریم خاطره ام داشتیم با مهمی راه می رفتیم... توی میرزای شیرازی نزدیک تخت طاووس شده بودیم... سه چهار نفری بودیم. مهمی هم سمت باغچه و خیابون... نزدیک تخت طاووس که می شیم سطح پیاده رو از خیابون بالاتره... یهو برگشتم سمت چپم دیدم مهمی نیست... بر گشتم پشتم رو دیدم اونجا هم نبود... یهو اله گفت اینو! پاش پیچیده بود افتاده بود توی باغچه. و اینکه برای سومین بار توی دوم دبیرستان که از کلاس اخراج شدم همه پشتم در اومدن و وساطت کردن...( آخه نزدیک بود از مدرسه هم پرت شم بیرون) و البته اینکه یه تقلب ۲۰ نمره ای تاریخ از الناز که من بیست شدم و اون ۵/۱۹ تازه من یه به جای کشاورز نوشته بودم آموزگار و ... یه عالمه از این سوتی ها که معلمه درستش رو نوشته بود برام... ولی بیست شدم!!!! کسی که می خوام ملاقاتش کنم هر کسی که تو زندگی ام می شناسم... نمی تونم بگم دقیقا کی... ولی چرا! دیدن هیچ کی به جر بابام بهم مزه نمی ده... همه رو دوست دارم ها!!! ولی بابام یه چیز دیگس قربونش برم!!!! کسی که نمی خوام ملاقاتش کنم کسی که برای آخرین بار 28/9/86 دیدم برای کی دعا می کنی برای بابام... مامانم... برادرم... داداشی ام... مهمی... اله...معلم های مهربون پیش دانشگاهی... خودم... و هر کسی که به اندازه پشمک بهم محبت کرده باشه...(نمی دونم این پشمک چرا افتاده تو دهنم ، هی می گم...) موقعیت من در ده سال آینده ده سال دیگه من توی خونه ام توی یکی از برج های الهیه دارم به برف که باریده و رو زمین نشسته نگاه می کنم ------- از محدثه عزیزم تشکر می کنم که منو به این بازی دعوت کرد... منم دوستان زیر رو دعوت می کنم... ۱- انار بانو ۳-ننی ۴-روح الله اگه هم کسی دعوتم رو نپذیره حسابی کفری می شم!!!!


... زود رنج
... زود از کوره در رو.
... کافی بعد اینکه ناراحتم کردی یه ذره تو رفتارت پشیمونی باشه من زود مخمل می شم
... با مرام و معرفت
... لبخند ژکوند حتی موقع گریه
(معلمم گفت خودتو به یه روانکاو نشون بده
) بسیار با هیجان
... وقتی یه روز تو مدرسه ساکت بودم... ناظم و معلمم دنبالم میگشت
اومد تو کلاس پرسید یوشا غایبه؟ من زیر میز نشسته بودم اومدم بالا گفتم نه خانم ... گفت پس چرا اینجا این قدر ساکته؟؟؟؟؟؟











...توت فرنگی
گوجه سبز 

... در حال حاضر(هاظر- هازر- حازر – حاظر) حمید عسگری- شادمهر



همه اش رو نوشتم؟
... خب آخه خیلی دوسش دارم.

این قده ذوق کردم
... گوشی رو برداشتم به مهمی زدم گفتم شدم این... گفتم شدم 1400 داوطلبی ات رو بگو اون بد بخت هم ساعت 6:30 صبح گفت... زدم واسش شده بود 2100 این قده ذوق کرده بودیم
... گفت دقیقا چند؟ گفتم دو هزار و صد و دویست... و بیست.... و سه ...صبر کن ببینم... یهو منو مهسا ساکت شدیم
... من هی چشام رو باز و بسته کردم که نکنه دارم اشتباه می کنم این دو ئه اینجا اضافه است چرا؟ مال خودمم هم همچین مشکلی داشت... هی نگاه می کردم ...از اون ور پریسا گفت نکنه 21هزاره...
دوباره مال خودمم رو دیدم... گفتم رتبه در کشور دیگه... مهسا دوباره گفت نه! رتبه در سهمیه... خلاصه رتبه در سهمیه مون خب 4 رقمی بود ولی به خوبی 1400 یا 2100 نبود... همچین پنچر شدیم که فکر نکنم تا آخر عمرم این طوری دیگه پنچر بشیم!!
... این قد ر که مامان من از این ور و بابای اون از اون ور چپ چپ نگاه می کنه... ولی تو حق نداری بخندی! د می گم نخند! پررو! 

بعد در رو باز کردم... با سختی... من هول ندادم!
خودش تا ته باز شد... بعد خواستم ببندم راننده گفت من میبیندم.. گفتم نه!!! خودم می بندم! هی زور می زدم دیدم نمی شه!
دیدم نمی تونم ببندم...یه لبخند ژکوند زدم
رفتم بشینم دیدم درش ریموتیه!!!!!
در رو بست... همه آقا یون و خانم های محترم به من لبخند می زندند!
موقع پیاده شدن خودش در رو باز کرد
... حواسم نشد خواستم ببندم که عوض در خودم تکون می خوردم
... دیدم راننده با عصبانیت
و بقیه با خنده دارن بهم می نگرن!!

.. برف هم بود و گل
!! مرده بودیم از خنده.. نمی تونست بلند شه!
خلاصه اینکه همه اونا پشتم بودن، با اینکه گریه می کردم، خوشحال بودم که 20-30 نفر دارن با معلم دینی می حرفن که بی خیال شه!!!




... امیدوارم که هیچ وقت... تاکید می کنم هیچ وقت و هیچ جای دنیا دیگه نبینمش


... بچه هام هم دارن مثل فشنگ می دوون و بازی می کنن تو خونه
... پسرم ایلیاد و دخترم ایلماز که دوقولوئن و چهار سالشونه (الهی که من قربونشون برم) آقامون هم داره می ره سر کار منم از اون بالا براش بای بای می کنم
... (خودمم هم می رم سر کار ها!!! منتها من لردی می رم
) ماشین من یه زانتیا و آقامون هم کمری...


+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:28 توسط یوشا
|

شبی غمگین، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد ... !"
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:53 توسط یوشا
|

سلام
فقط برای خالی نبودن عریضه اومدم.... و به زودی خواهم رفت... بی تو تکرار مرا خواهد کشت بغض دیوار مرا خواهد کشت ترس از فاصله حجمی از وهم بغض دیوار مرا خواهد کشت شعر ازچه کسی بود صدا زد سهراب
.jpg)
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 21:32 توسط یوشا
|

سلام هاو آر یو؟ دیگه فک کنم این آخرین قالبه. یازدهم تفلد آقای هندسه بود آقا جواب منو نداد کلاس من سه شنبه ها ساعت 5 شروع می شه اما 2:30 قرار بود با نیوشا اونجا باشیم توی آموزشگاهمون دوربین گذاشتن (سوال مهم: به نظرت چرا یه ده دقیقه ای طول کشید بیاد؟ مگه اون تو چه خبره؟) نیوش کار خصوصی (می خواستم بگیرم تیکه تیکه اش کنم نگفت من بفهمم چیه کارش... حالا منم می دونم حالشو می گیرم.) یکم گذشت گفتم تموم شد منم بیام تو بعد خودش نشست رو یه صندلی... نیوشا هی می رفت جلو هی اون میگفت نیا جلو کیسه که توش کادو بود بهش دادم. نیوش گفت آره دیگه تولدت مبارک ایشا الله حلواتو بخودیم. هندسه که اصلا به روی خودش نمی آورد. گفت مرسی اما این قد ذوق کرد که نگو وای منو نیوش رو هوا بودیم. نیوش می گفت بازش کن تا بریم. من یهو چشام 12 تا شد یکم پایین تر رو نگاه کرد و سعی کرد نیشش رو ببنده. م البته چیزهای دیگه اتفاق ا فتاد ولی نه خودم حس نوشتن دارم نه شما حس خووندن. پس نویس1: یکشنبه می خوام برم دانشگاه مهمی اینا... علوم تحقیقات. این قدر ونجا سوژه دارن که خدا می دونه... می خوام برم همه رو ببینم. نخ سوزن که داداش معلم فیزیکمون هم هست! فکرشو کن! پس نویس 2: داستانم تا الان شده 40 سفحه. پس نویس3: در باره قالبم نظر بدین خوشحال شم. پس نویس 4: یه چیزی باید بگم که یادم رفت پس نویس 5: همین دیگه... بای! راستی می خوام عکس آقای هندسه رو به طور موقت بزارم. اگه آپلود شه می بینیش... (این عکس به زودی برداشته می شه... تو اگر بسته ای بار سفر تو اگر نیستی دگر پس چرا در همه جا من صدای تپش قلب تو را می شنوم؟!؟! ..."![]()
آخه میدونی اون دیروزیه دل گیرانه بود!
منم نه که خیلی دلگیرم! این هفته سه شنبه بازم با آقای هندسه ماجرا ها داشتیم.......![]()
من هم براش کادو خریده بودم(هیچم پاچه خوار نیستم خودتی)خلاسه خلاثه خلاصه (فک کنم این درسته نه؟)
یکشنبه بهش اس ام اسی دم که تودل مبارک و از 120 سال 33 سال رو طی کردی و آخی و نازی به زودی می میری و ...![]()
![]()
. قبلا ها هم اس ام اس یده بودم اما جواب نداد. خلاصه سه شنبه بهش گفتم گفت به خدا(!!!!)
گوشی ام خرابه نمی تونم جواب بدم شرمنده و ....
. نیوشا ریاضی محض الزهرا قبول شده می ره.
میخواست بیاد معلم ها رو ببینه
. وقتی دیدمش که چشمام 1200000000000 شد! خانم لنز طوسی طبی-تبی- گذاشته بود بدون عینک اصلا خودش نبود!!! ابرو های پاچه اش هم پریده بود و بنده 6 شاخ شدم. زود رفت تو که بهش گیر ندم. اول از همه هم آقای فیزیک رودیدیم. آخه اون کلا عشق فیزیک و معلمش و اینا رو داره. من ملتفت شدم بنده خدا آقای فیزیک اصلا به نیوش نگاه نمی کنه!
نیوش حرف می زدد ولی منو نگاه می کرد گفتم تو دلم ای که مرده شورتو ببرن نیوش می مردی با این همه تغییر و تحول نمی اومدی
؟ تازه چسبیده بود به یارو و حرف می زد.... از حق بگذریم نیوش همیشه می چسبه و حرف می زنه.![]()
.... البته برای چک کردن دبیر های خودشون نه ما!!! ( بد فک نکن بیش دودور!!!( این همون بیشعور به شوخیه که ناراحت نشی) داشتیم کلاس های اونجا رو گز می کردیم که چشممون به جمال آقای هندسه روشن شد.
سلام علیک و چه خبر و نیوش هم همیشه در حال حال گیری و کل انداختن با اینه. بهم گفت چی کار کردی سنجش دو رو؟ منم جوابشو دادم. نیوش رو که دید همچین لبخند ژکوندی گوشه لبش گره خورد که نگو! مرتیکه هیز چشم چرون خوش خنده و
... گفت من الان کار دارم. ( به سمت آبدار خونه و توالت اشاره کرد) گفت نرین کارتون دارم
. نیوش گفت چی کارمون داری؟ با یه لحنی که یعنی جرئت داری بگو.
هندسه خندید و من گفتم: دقیقا کجا کار دارین اونجا یا اوونجا. گفت اوونجا. نیوش کجا من نفهمیدم. قبل از اینکه مستر هندسه بخواد باز مسخره بازی در بیاره گفتم بابا می خواد بره توالت![]()
. خنده مون گرفت. اونم رفت. یکی دو تا دیگه از دبیرها رو دیدیم و کلی بگو بخند کردند با نیوشا ( آخه منو که هر هفته می بینن بیشتر اونو تحویل گرفتن) ما جلوی آبدار خونه واستاده بودیم که هندسه اومد بیرون و رفت تو آبدار خونه کلی با نیوش کف کردیم ما تو اون فاصله با کلی معلم چاق سلامتی کردیم.![]()
. هندسه با خوشحالی گفت بیا.![]()
. گفتم چرا نیاد ؟ اشاره کرد به سقف. ماااااااااااااااااااا!!!!!!!!!
دوربین توی اونجا هم گذاشته بودن.!!! دیده بودم که توی راهرو ها بزارن اما توی آبدار خونه!!!!!!!!!!![]()
(معلوم بود هیچکی بهش هیچی نداده این قد که ذوق کرد) بعد گفت حالا برین عقب![]()
باز نکرد که گفت مزه اش اینه که خودم تنهایی بازش کنم. گفتم باز کنین دیگه! اونم باز کرد( جذبه رو دارین تا من گفتم اونم بارش کرد)
یه خودکار خودنویس یوروپن بهش دادم که روش اسمش حک شده بود. روی جعبه اش هم یه شعر و کفش هم هپی برت دی و تاریخ
. اون قده ذوق کرد و تشکر کرد
. باز هی می گفت برین عقب نیوشا گفت: نگاه کن یوشا ببین به خودش هم شک داره.![]()
![]()
![]()
اگه دوربینه نبود می رفتیم جلو چی کار می کرد.
گفتم هیییییس! خفه شو! هندسه اصلا به روی خودش نیاورد
فقط گفت: صدا هم ضبط می کنه. خلاصه این ماجرا تموم شد و اون رفت سر کلاسش و منو نیوش هم رفتیم یه پاساژ و گشتیم و اون رفت و منم اومدم که برم کلاسم. تازه زنگ خورده بود.همون موقع که من رسیدم جلو در دفتر معلم ها اونم اومد (هنوز زنگ نخورده بود اون زودتر کلاسشو تعطیل کرده بود فک کنم 5 دقیقه)... نمی دونم چرا ولی فک کنم به قصد کرم رفتم تو.
گفتم ببخشید آقای هندسه اگه کم بود ها... مردک بیش دودور در رو بست!! گفت: نه خواهش می کنم. احتیاج به این کار نبود منو خجالت دادی و ...
گفتم قابل نداره. روی یه صندلی نشست. مایل نشست که یعنی تو هم بشین. تو دلم گفتم خوبه اینجا صندلی دو نفره و
... اینجا نیست و گرنه به قول نیوش ترتیبمونو می داد ( مامانم گفته این حرف رو نگم زشته... شماهم وانمود کنین من نگفتم
.)من که ننشستم تا ضایع شه
. ولی فاصله فیس تو فیسمون تقریبا نیم متر بود. خیلی هم دور نبودیم بابا!!! گفتم جریان این دوربین ها چیه؟
چرا گذاشتن؟ گفتش که آخه واسه بعضی دبیرا حرف در می آرن. گفتم مثلا کی. گفت مثلا خودم! همچین قیافه حق به جانب داشت که انگار نه انگار خودش کرم می ریزه!!
ابروهام سه متر رفت هوا با نیشخند گفتم آره؟؟؟
حرف در می آرن...
خودش فهمید. کلی داشت جلو خودش رو می گرفت که نخنده.
گفتم آخه همچین می گفتیم برو عقب انگار آدم. خندید و گفت: نه یوشا جان تو که می دونی من دوست دارم!

و ابروهام رفت بالا.
ببین چه تابلو نگاش کردم که برگشت و گفت: مثل خواهرم.
نم همین طور که 12 شاخ شده بودم. خدافظی کردم و اومدم...
اله داره می خوونه خوشش اومده. امیدوارم اون جور که می خوام پیش بره.




+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 9:46 توسط یوشا
|

خبر دادند " می آیی" چنان از شوق دیدارت شدم سرمست که پا از سر سر از پارا ندانستم ز سر تا پا شدم چشم و شدی موعود نمی دانی چه روزی بود تو را خوابیده آوردند قد و بالای نازت را خمیده چشم هایت را چه غم دیده صدا کردم که شاید چشم بگشایی صدا کردم تو را با اشک و با فریاد خودم را در میان گرم دستانت رها کردم چه بی پروا، چقدر آزاد لب سرد تو را دیوانه بوسیدم مشامم را پر از عطر تو کردم باز بوییدم تنم را با تو بی شرمانه پوشاندم خودم را در تب عشق تو من، مستانه سوزاندم تو می دانستی و رفتی و من بی تو نمی مانم خبر گویید "می آیم" از سروده های دوست خوبم آیدا پوریا نسب راستی من فردا سنجش دارم از من گفتن بود!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. دنبال تزار بالای 9500 هستم...![]()
دعا امشب می گیره ها!!!![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:6 توسط یوشا
|

اگر این پنجره ها باز شوند آسمان آبی به درون می آید و من از هر ابری تکه ای بر دارم پر غو پر غاز پر مرغ دریا خانه ای خواهم ساخت از سپیدی پاکی سقف آن مهتاب است پنجره هایش از نور پرده ها از گل یاس فرش از مهر رنگ از شور همه اسباب از عشق و هوایی از تو!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 21:27 توسط یوشا
|

و این دنیا چقدر پست است که در آن دختری آسان به یک رویای بی پایان فروشد روح پاکش را و این دنیا چقدر تنگ است که در هر گوشه ی سبزش جوانی با نخی سیگار و طفلی را حرام می بینی و این دنیا چه بد رنگ است که در آن یک پدر با زن که در آن مادرت با مرد در پشت دری بینی و این دنیا چقدر سنگ است که در زیر چراغ آن گلی را گل به دست و تنها خنده ای از روی اشک بر چهره اش بینی و این دنیا چه دلتنگ است که باران غمش آهی است برای کودکی خرد سال که زیر پای این شهر له شد و جان داد و این دنیا چقدر پست است که مردانی چو ما دارد که این مردان ندانستند همه این خنده ها رنگ است که این مردان ندانستند همه گل های این کشور به زیر تیغ تیز زندگی رفتند *** راستش در باره یه معلم آموزشگاه و یه دختره چیزایی شنیدم که خیلی ناراحت شدم. این شعر هم از خودم بود... می دونم که فهمیدی چیه... فقط به من بگین چرا.؟ جواب شعرم رو بدین خوشحال می شم... منظورم از مردان مردمان بود... استعاره داره!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:25 توسط یوشا
|

سلام سلام... این هفته همش درس بود و درس و سه شنبه سه شنبه رفته بودم آموزشگاه کلاس برنامه ریزی داشتم دی وی دی که گفتم هیچ کلی هم چیزای تزیینی عمو جونم داد که بزارم تو اتاقم. ساعت 1:25 رسیدم دم مترو و سوار شدم و رفتم که رفتم. ذقیقا ساعت 2:15 رسیدم. ساعت تعطیلی کلاس های چهار ترمه ی صبح. از پشت آقای هندسه رو دیدم که داشت می رفت سمت آبدارخونه که ناهار میل کنه دیدم آقای زبان داره نگاه می کنه رفتم جلو و سلام علیک و اونم داشت با بچه های صبح می حرفید. ازش سوالای جدید رو گرفتم کپی کردم. و اومدم پیش برنامه ریزم(دیبی). دید گفت: ا یوشا خانم از این ورا گفتم دفترم گفت صبر کن حرفم تموم شه اگه غیر این بود بگو ... آقای زبان ابراز وجود کرد دانشگاه منم برگشتم گفتم خب آقای عربی مهم اینه که آدم آخرش بهش برسه آقای زبان گفت: آره... مثلا همه یه روز می میریم. مهم اینه که کی زود می میره ای شاالله یوشا تو زودتر بمیری که من از دستت راحت شم. این آقای زبان از اینکه چیز بی ربط بگی خنده اش می گیره و ... منم گفتم راستی آقای زبان گوشی نو تون مبارک! عین 4 تامون از خنده منفجر شدیم. باز دیبی خودشو کنترل کرد! و زبان هم با خنده قامت بست و کارم تموم شد و رفتم بیرون. داشتم می رفتم سمت راهروی اون ور که دیدم آقای هندسه اومد بیرون کلی سلام علیک کردم و حال احوال و گفتم آقای هندسه چه خبره امسال تیپ می زنین می آین؟ من عادت دارم کنار دیوار بشینم اونجا هم که من می شینم یه صندلی تکی واسه معلمه.این بی شعور همیشه می آد رو پای من وا می سته ببینه دردم می گیره یا نه. البته فقط من نه. همه ردیف جلویی ها باید پاهاشونو از دست این ببرن تو.... (کثافت بی شرف!! یه جا داشت درس می داد مو هام کج بودخواستم بدم بالا که دیدم زل زد به ناحیه زیر گردن یه بار دیگه وقت داده بود بچه ها بنویسن و اومده بود بالا سر من واستاده بود و منم داشتم تمرین حل می کردم و محل ندادم. (این قسمت یکم غیر اخلاقیه لطفا فقط زیر 18 سال بخوونه) ساعت 4:30 بود یه ربع مونده بود به زنگ که آروم گفت: یوشا؟ گفتم بله. گفت یه کاری می خوام برام بکنی باشه؟ گفتم: می کنم. گفت می کنی؟ من از خدا بی خبر هم دوباره گفتم می کنم... با خنده گفت نه نمی تونی بکنی تازه دوزاریم افتاد! وای که چه سوتی عظیمی مطمئنم که حسابی سرخ شده بودم. گفت نه می تونی گفتم دقیقا چی کار؟ احساس کردم بدتر شد چون خنده اش همین جور داشت وسیع می شد!! گفت: نه نمی شه بری. بری می دزدنت! آی من حرصم گرفت یکم بلند گفتم که چند نفری شنیدند و خنده شون گرفت. یه دفتر بهم داد و گفت: ببین برو به یکی از این کپی ها بده بگو همه اش رو کپی کنه. پر رنگ داشت ورق می زد گفتم همه شو؟ حالا یکی باید می اومد نیش منو جمع می کرد! اومدم زنگ خورده بود و باید صبر می کردم یه چیزی کوفت کنه تا من بهش بگم به کدوم فتوکپی دادم. اومد سمت کلاس. منم وسایلم رو برداشتم و رفتم بیرون همین مونده بود برم تو شیکمش! گفتم به مهدی دادم آقای هندسه. کثافت نیشش وا شد و گفت: جدا؟ دوباره اومدم گندم رو جمع کنم مشخص بود به زور داره سعی می کنه نخنده گفت: به کدوم؟ کلی توضیح دادم خنگ نفهمید آخر سر گفتم: این جیگرکیه هست همیشه می رین اونجا گفت آهان به مهدی دادی؟ با حرص گفتم: بله دفتر رو دادم به اون. دیگه می خواستم خفه اش کنم! چیزی نمونده بود خودم اون وسط مثل کف بشم نمی دونم چرا اصلا سه شنبه رو دور سوتی بودم... راستی:ببخشید کمی بی ادبی داشت راستی 2: کسی نیاد بگه بی ادبی بی تربیتی و ... که می گم همین آقای هندسه بیاد و ترتیبش بده!
... وای سه شنبه! چی بگم از سه شنبه که فقط داشتم 33 دقیقه برای مهمی ام ( دوست صمیمی ام) تعریف می کردم که صدای مامانم هم در اومد.![]()
. ساعت 5 تا 6:30 من کلی رو مخ مامی ام کار کرده بودم که آقا جون زود برم اشکال دارم با کلی معلم کار دارم.
یه دی وی دی هم بود می خواستم برای آقای فیزیک ببرم باید می رفتم دفتر عموم ازش می گرفتم و بعد برم آموزشگاه
. ساعت 1 از خونه زدم بیرون و پیش به سوی عمو!!![]()
! من کلی این آقای هندسه رو دوست دارم
...پارسال تابستون می گفتم نگاه کن یه پسر اواخواهر 27-28 گذاشتن هندسه درس بده
بعدا فهمیدم که اولا اوا نیس ای بگی نگی لوسه. البته برای خوشمزه بازی. یه بار از کلاس انداخت بیرون فهمیدم نه بابا! واسه خودش مردیه!! تازه 33 سالشه نه 27!!! ( ماشاالله چه قیافه ای داره.
.. به جان خودم خدا می خواسته دخترش کنه منتها دلش نیومده دقیقه ی نود پسر شده!!
دماغش کوچولو و ناز لباش کوچیک یه ریش پروفسوری میذاره که ببینی دلت غش می کنه!
پوستش که سفیده و موهاش روشن. ابروهاش با اینکه پره اما خیلی نازه! چشاش که هیچی...
خلاصه که کل آموزشگاه می دونن که می میرم واسه سر به سر گذاشتن این) یه بلوز اسپرت سفید و نخودی پوشیده بود از اینا که نصف آستین یه رنگ نصف دیگه یه رنگ دیگه!
!( منظورم این بود که گفته بود زود بیا دفترت رو ببینم.) یه دختره گفت خوشبختم
که دیبی بهش یه چشم غره غلیظ رفت و جوابشو نداد! و من کلی داشتم کف هامو جمع می کردم. من کلا با معلم هام خیلی صمیمی ام. باهاش رفتم توی دفتر دبیرها که آقای عربی هم اونجا بود. دیبی نشست منم صندلی بغلی اش نشستم
. آقای زبان هم می خواست نماز بخوونه. دیبی داشت نگاه می کرد و گفت نکات ساختار اتم مال جزوه آقای شیمیته گفتم آره ولی جزوه خونی ام یکی دیگه اس گفت کی؟ گفتم شایان صنعتی با تعحجب یه نگاه کرد و گفت اونو از کجا گیر آوردی ؟
قبل از اینکه بتونم بگم از دوستم آقای عربی گفت: این فقط یه چیزی رو بخواد! فقط یه چیزی رو بخواد... اصلا همشون اگه یه چیزی و بخوان... زیر سنگم باشه گیر می آرن گفتم: ا آقای عربی!![]()
اگه پارسال این همه پیگیری و هیجان و استرس داشتن الان کجا بودن؟![]()
![]()
![]()
. یه نگاه به سر تا پای من کرد که یعنی می خوام بکشمت و گفت بله! ![]()
![]()
!؟! یه نگاه کرد (مردشور برده یا تو چشم آدم زل می زنه یا داره به قسمت پایینتر از گردن می نگره!
)و گفت: خب دیگه!! گفتم می شه من الان بیام سر کلاستون گفت نه
! با یه لحن طلبکارانه که خودم شاخ در آوردم گفتم: چرا؟ ![]()
اونم داشت کف هاشو جمع می کرد و گفت: خب مگه الان خودت کلاس نداری؟
گفتم نه گفت باشه بیا
(خودش از خداشه که سر کلاسش باشم که سر به سر هم بزاریم ها!! اون وقت واسه من کلاس می ذاره پرررررررررررررو!!). گفتم آخه من اخه کلاس داشته باشم به نظرتون می آم سر کلاس شما![]()
![]()
و چرخیدم و رفتم که می دونم حرصش در اومد. ![]()
)خلاصه حواسم بود می آد تو محلش ندم
. اومد و یکمی بردار درس داد و پا تخته نوشت و وقت داد بچه ها هم بنویسن. این دیوونه بعضی وقتها با دهنش یه کارایی می کنه آدم خنده اش می گیره
مثلا وقتی دهنش بسته اس زبونش رو می آره جلو یا رو لپ هاش! یا دهنش رو باد می کنه و یهو خالی می کنه!![]()
(بی صدا) من همیشه کلی می خندم به این حرکتش... از اون موقع هم که اومده بود تو تا منو می دید اون ور رو نگاه می کردم که پر رو نشه.
به حالت نود درجه نشسته بود داشت از این حرکات مضحک در می آود و من که فک می کردم نمی بینه داشتم نگاش می کردم و نیشم اون بالا پاپیون زده بود![]()
![]()
یهو بدون اینکه گردنشو بچرخونه چشمش رو آورد سمت من و دید که نیشم پاپیون خورده
منم مثل احمق ها یهو نیشم رو بستم
و یه نیمچه اخم کدم که خود و خودش یهو خندیدیم.
البته نه اون طور که کل کلاس بفهمن ها!! ![]()
و در حالی که داشت حرف می زد یه لبخند رو لبش اومده بود
. منم مث شاسکول ها نگاه کردم دیدم گل سر کاکلم اونجاس...
یاد یه چیزی افتادم که فهمیدم چرا خندید
. قبلا ها یه بار نیوشا گل سرش رو همون ناحیه زده بود. آقای هندسه دستش رو گذاشته بود رو گل سره
و با نیش باز گفته بود نیوشا!!
این جاش اینجا نیست. نیوشا هم از حرص گفته بود اتفاقا جاش اینجاس! اونم گفته جدی؟
و خندیده و رفته.![]()
خواستم تلافی کنم از بالای چشم نگاش کردم دیدم نیشش بازه ![]()
![]()
با چشای ... اش زل زده به من. تو دلم به قول مهمی ام گفتم چشاتو ببند بیشور بی حیای پر رو!! تا دید دیدم بد تر از ممد ها برگشت و به تخته نگاه کرد![]()
![]()
. تو می خوای تخته پاک کنی؟ می خوای بنویسی؟ می خوای چی کار کنی؟ زدم زیر خنده که چند نفر فهمیدن و بهم نگاه می کردن. این دختر بلق دستی ام که حسابی فکر می کرد منو این دیوونه ایم.
خودش هم وقتی برگشت قرمز شده بود تو دلم گفتم حقته.![]()
![]()
![]()
شما می تونی از آموزشگاه بری بیرون؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
! حالا می خواستم جمعش کنم:خب شما بگین چه کاری![]()
![]()
و با خنده پاشد. باز یکم نوشتت و اومد نشست زل زد تو چشای من با خنده گفت: می کنی یوشا؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. آی من حرصم گرفت
. یه ابروم رفت بالا یکی پایین سر تا پاشو برانداز کردم و گفتم: شما رو ندزدن منو نمی دزدن!!![]()
![]()
گفت آره . رسید به یه صفحه ی سفید یه نگاه کرد
و گفت اینو کپی نکنه ها!!
با حرص نگاش کردم
که خندید. وسطش جای مقوا یه عکس پلنگ بود گفت: اینم کپی نکنه ها !
این دفعه نیشش پاپیون خورده بود
بالا. خواستم حالشو بگیرم گفتم: اون خودش می دونه چی باید کپی کنه همه که مثل شما نیستند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.گفت: بده بپرس کی حاضر می شه بگو یه آقا می آد می گیره.![]()
!خلاصه گرفتم بردم بیرون دادم و کلی سفارش هم کردم و گفت: یکی دو ساعت دیگه بیاین. گفتم من نمی آم یه آقایی می آد
. یهو نگام کرد
و یه باشه ی غلیظ گفت.
تو دلم گفتم بیشعور
خب معلممه.چرا فکر بد می کنی بی حیا؟
!![]()
![]()
![]()
![]()
که بدترش کردم
.: دفترم رو میگم.![]()
. دلم می خواست بزنم دهنشو صاف کنم.![]()
![]()
یهو گفت خب گفتم یه مغازه هست که تابلوش قرمزه نوشته مهدی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همین! خدافظی کرد. البته با نیش پاپیون خورده![]()
. گفتم آقای هندسه یکی طلبت.
نمی دونم چطور شد شنید و گفت: باشه!!!![]()
![]()
![]()
.همه اینا 33 دقیقه طول کشید واسه مهمی گفتم. از اون ور اون رو هوا بود از خنده از این ور من![]()
! همسایه در زد باز کردم. از خنده اشکم در اومده بود
بنده خدا گفت: تو رو خدا ببخشی وسط خنده تون مزاحم شدم.!!![]()
![]()
![]()
اما می ترکیدم اگه نمی گفتم.![]()
![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 14:20 توسط یوشا
|
